#جنون_انتقام_پارت_178

پیش اقوام یاشاروپری هم باپدرام رفته پیش عموش تاتابستون رو اونجابگذرونه....اما من اصلا دل و دماغ جایی رفتن رو ندارم حتی پیشنهاددایی ومهساروبرای

رفتن به شمال یاکیش رد کردم.... سامیاردرنبودپدرام کارش بیشترشده وگاهی آرش کمکش میکنه...من موندم برای خودش آرش داداشه به من که میرسه آرش

دیودوسرمیشه...اوؾ طفلی آرش...با صدای ظریفی ازفکربیرون اومدم ودست دراز شده ای رو جلوی چشمم دیدم....دست دختر کناریم بود...دوباره تکونش

دادوگفت من ؼزل کیانیم....دستش رو دردست فشردم:منم آرام مهرجو.... لبخندی زد:ازآشناییت خوش وقتم....

_منم همینطور....

ؼزل:من این ترم اینجا مهمان برداشتم...برای همین الان اومدم که کمی جلو بیفتم...

لبخندی زدم وگفتم منم سال گذشته نتونستم بیام این ترم روبرداشتم تا اونها رو جبران کنم...

خندیدوباخنده گفت:کلک قضیه شوهرو بچه ومرخصی وبعد چشمک ریزی بهم زد....

ؼم صورتم روپوشوندو باؼصه گفتم:نه....پدرومادرم فوت شدن..

لبخندروی لبش محوشدولبش رو زیردندون کشیدوبا دلسوزی گفت:تسلیت میگم...ببخشیدنمیخواستم ناراحتت کنم...

آهی پرسوزکشیدم ودرجوابش پرسیدم:بچه کجایی بهت نمی خوره اهل اینجا باشی؟؟؟

دوباره خندیدوگفت:نه ...ازتبریزاومدم....پدرم اونجاست...برام اینجا خوابگاه گرفته...

-مادرت چی؟؟؟؟ دلت براش تنگ نمیشه که ازش دوری؟؟؟؟

ؼزل:مادرمو توی پونزده سالگی از دست دادم....بابابام زندگی میکنم...

_متاسفم فکر نمیکردم....

ؼزل:بگذریم....الان استاد میاد...معلوم نیست استادش چجوری باشه....بعد هم باچشمک ولبخندی شیطون به طرؾ درنگاه کرد.

باورود استادتمام حواسم روبه درس دادم....باخسته نباشیداستادصدای نفس رهاشده ؼزل به گوشم رسید...لبخندی ناخواسته روی لبم نشست...ؼزل صورت ریز


romangram.com | @romangram_com