#جنون_انتقام_پارت_177

سامیار:باشه...باشه..مشکل ازمنه...من اشتباه کردم...عذرمی خوام...هرکاری بگید میکنم...ناز میکشم...عذرخواهی میکنم....التماس میکنم...اما ؼیرت حراج

نمیکنم...اینو بفهمید....تا وقتی زن منه...مال منه...حق نداره با دیگرون تیک بزنه....بابادرکم کنید...ازروزی که توبؽل آرش دیدیمش رگام داره میترکه...تو کتم

نمیره...من مقصر،باشه اما نمیخوام دیگه همچین صحنه ای رو ببینم...بفهم...این کلمه ی آخروروبه من با عربده گفت جوری که احساس کردم تارای صوتیش

منهدم شدوسیستم شنوایی من هم نابودشد...

حالا دیگه گریم به هق هق تبدیل شده بودو تمام بدنم میلرزید...دایی ایندفعه آروم ومحکم گفت:سامیاربسه...بهتره بری تواتاقت....

سامیاربدون حرؾ وباسرعت به طرؾ اتاقش رفت...دایی روی مبل نشست ومن روهم کنارش نشاند...دست دورکمرم انداخت وبادلسوزی گفت:درکت میکنم

عزیزم...اما از توهم توقع دارم سامیاررودرک کنی...اون تاحالا ازهیچ زنی وفا ندیده...تمام مدنیتش مادرش بودکه با فهمیدن ماجرای عماداونم ازبین

رفت...اون الان شکاک شده ولازم داره کسی روباورکنه تاازاین شکنجه روحی نجات پیدا کنه...دخترم بخاطرمن باهاش کناربیا وکمکش کن تاتمام اون بدی

هارودوربریزه...آرام عزیزم توزنی باظرافتهاومحبتهای زنانت اونوازنوبساز...سری برای دایی درتاییدحرفش تکون دادم وگفتم سعی میکنم...دایی لبخندزدوگفت

هرجاکمک خواستی بیا پیش خودم...لبخندزدم...دایی پیشونیم روبوسیدومن ازروی مبل بلندشدم بااجازهای گفتم وبه اتاقم رفتم شدید احتیاجبه تنهایی وکمی

فکرکردن داشتم...از جریان زن دایی وعماد خبر داشتم ثریا جون برام تعریؾ کرداون وقتی که به عیادتم اومد،خیلی باهم حرؾ زدیم ودلداریم داد...

************************************************************************************************آرش همه کارهای دانشگاه روبرام انجام داد....باهم رفتیم وباهم فکری آرش واحدهام روانتخاب کردم...چون دایی آرش رو دنبالم فرستادسامیارنتونست مخالفت

بکنه...بااینکه میدونم نسبت به آرش حساس شده اما بایدبفهمه که آرش برای من مثل برادره نداشتمه نه بیشتر نه کمتر....قرارشددایی صبح ها ببرم وسامیارهم

بیاددنبالم...هرچی از دایی خواهش کردم سامیارنیاد،خودم با مترو برمیگردم باجدیدت مخالفت کردو گفت تو وسامیاربایدزودترباهم کناربیاییدوتکلیفتون روشن

بشه واین بهترین موقعیته...

امروزاولین روزبودکه توی تابستون وارد دانشگاه شدم...نفس عمیقی کشیدم وباقدمهای محکم داخل رفتم...کلاسم روپیداکردم وواردشدم...روی اولین صندلی

کناردختری که سرش پایین بود داشت چیزی یادداشت میکردنشستم....دلم هوای پری ونازی رو کرد...نازی برای تعطیلات تابستون بانامزدش به ترکیه رفته


romangram.com | @romangram_com