#جنون_انتقام_پارت_144

بی اعتنا به پدرام ازکنارش ردشدم درحالی که مدام اسم آرام رو تکرار میکردم....پشت سرم صدای پدرام روشنیدم که میگفت:عمو جون...هوای مامانم وداشته

باش تا برگردم...وبعد صدای قدمهای سریعش که پشت سرم میومد وتند تند میپرسید:آرام چی شده؟؟؟چکارکردی؟؟؟سامیار....سامیار...

من اما فقط به فکر حال خراب آرام بودم...حالا برام مهم بوداتفاقی براش نیوفته...نمیخواستم عذاب وجدانم از این بیشتر بشه...سوارماشین شدم وروشنش کردم

اما قبل از اینکه حرکت کنم پدرام خودش رو تو ماشین انداخت...بابسته شدن درپاموروگاز گذاشتم وبا سرعت به سمت خونه حرکت کردم....پدرام مدام سوال

میکرداما من سکوت کرده بودمو از ته دل دعا میکردم که آرام حالش خوب باشه...توپارکینگ نگه داشتم...پدرام زودتر از من پیاده شد...انگاراونم دلشوره

گرفته بود چون رنگش پریده بود....به سرعت پیاده شدم ومچ دستش رو گرفتم وگفتم:توکجا... همین جا باش ..من میرم داخل اوضاش اوکی بود زنگ میزنم

بیا....

باتعجب پرسید:یعنی چی؟؟؟اوضاع چیش؟؟؟

-خوب خنگ اون تو خونه تنهاست...یک وقت میبینی لباس مناسب تنش نباشه...یا...یا....چه میدونم خودت بفهم دیگه...

پدرام:آره...آره...راست می گی داداش...برو فقط توروخدا زود خبر بده باکارات منم دلواپس کردی...

دکمه آسانسوروزدم...شانس آوردم توپارکینگ بود...سوار شدم وطبقه 15رو زدم ومنتظرموندم...درحالی که کلافه مدام دست توی موهام میکشیدمونفسم رو

پرصدا بیرون میدادم...بلاخره انتظارم تموم شدودرآسانسوربازشدباعجله به سمت واحدم رفتم وکارت روکشیدم...دربازشد...سریع داخل شدم وآرام روصدازدم

اما جوابی نگرفتم...فکرکردم شاید تو اتاقش باشه...بطرؾ پله ها رفتم اما ازچیزی که دیدم خشک شدم....آرام پایین پله ها افتاده بودوزیرپاش واطرافش ؼرق خون بود...روی پیشونیش هم رد باریکی از خون بود...با عجله خودم رو بهش رسوندم....باوحشت صداش

زدم اما جواب نداد...نبضش رو گرفتم انقدرکند بودکه به زحمت میشد احساسش کرد...بدنش یخ کرده بودورنگش سفیدشده بود...حتی لبهاش هم بی رنگ وسفید

بود...یک لحظه وحشت کردم...پشت دستم روجلوی بینیش گرفتم همین که احساس کردم نفس میکشه خوشحال از جام پریدم...هنوز زندست....باعجله پتوی

نازکی رو از توی اتاقم آوردم ودورش پیچیدم....یک دستم وزیر زانوش انداختم ودست دیگه روزیرشونه هاش وازجابلندش کردم...سبک بودوکم

وزن...فکرنمیکردم اینقدر سبک باشه...به صورتش نگاه کردم...از اون همه مظلومیتی که توی صورتش بود آتیش گرفتم...من میدونم باهاش چکارکردم


romangram.com | @romangram_com