#جوجه_رنگی_من_پارت_123
آرشام:اوهوم،الان میام...
آرشام بعداز نیم ساعت با دستای پر اومد وباماشین تانزدیکای ساحل رفتیم،بعدش پیاده شدیم وچن قدمی هم جلوتر رفتیم...تو ۱۰قدمی دریا ارشام یه آتیش درست کرد....نشستیم روبروی هم و پیتزاهامو نو خوردیم و ....
بینمون هیچ حرفی نبود...صدای سوختن چوبا و دریا بهترین ملودی دنیا بود.بعداز نیم ساعت اکیپ دختر و پسر جوونی از اون سمتا میگذشتن که مارو دیدن تنهاییم ،،یه پسری اومد جلو
پسر:بچه ها اگ تنهایید بیاین تو اکیپ ما یکم بخندیم و بازی کنیم
آرشام بمن نگاه کرد و پرسید:میای بریم؟؟
ترمه:آره بریم...یا اصن یکاری بیاین دور همین آتیش جمع شیم دیگه
پسره:ایول لایک....دادزد بچه ها بیاین همینجا...
دخترا سمت من نشستن وپسرا سمت آرشام...
یه دایره ی بزرگ وتشکیل دادیم....
یکییکی خودشونو معرفی کردن...
-:من آینازم۲۶سالمه وهمسر محمد رضام
-:من سولمازم خواهر ایناز ۲۴سالمه و نامزد سامیارم
-:من ترانم ۲۳سالمه ونامزد باربدم....
نوبت من شد٬٬نمیدونستم چی بگم زشتبود جلو بچه ها بگم دوستیم...
آرشام جای من حرف زد: من آرشامم ۲۵سالمه نامزد خانوم خانوما...
romangram.com | @romangram_com