#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_159
نیشخندی زد و ادامه داد: کار من و تو فکر کنم تازه شروع شده.
اریک ذوق زده زیر لب زمزمه کرد:
مبارک بادا.
اینبار اخم هامو بیش تر توی هم کشیدم و گفتم: صابون به دلت نزن لطفا توی مقصد بعدی از شماهم خداحافظی می کنم ، گفتم که من دارم از دنیای ماورا بازنشسته می شم.
راویار: تو تا اخر عمرت یه گرگ می مونی این ربطی به اون جادوی احمقانه نداره.
هربحثی رابی فایده دیدم پس حرفم را عوض کردم و گفتم:
به شهر برمی گردیم و خونه. رنو با ارو منتظر هستند.
اریک: برای چه کاری؟؟
رامونا: خب معلومه برای زنده کردن برادر من با استفاده از جان ناقبل ارو.
راویار بی هیچ حرفی راه مقابلش رو در پیش گرفت و ما پشت سرش شروع به حرکت کردیم.
ساعت ها بی هیچ حرفی فقط پیاده روی کردم تا اریک با نق نق مجبورمان کرد تا درکنار چشمه ی کوچکی اردو بزنیم.
اتش کوچکی روشن کردیم و کمی کنار آن نشستیم اریک زودتراز هردوی ما خود را درمیان پتویی پیچید و در پناه اتش به خواب رفت.
مدتی را بی حرف به اتش زل زدیم که صدای راویار بلند شد:
دوست داری ماه عسل کجا بریم؟!
romangram.com | @romangram_com