#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_313
علامت مخصوص روي در رو با اتش جادويي گرم کردم صداي چرخ دنده هاي سنگي بلند شد و راهرو نمايان شد
کوتوله ي سنگي با اخم تعظيمي کرد و عقب رفت با نسشخند گفتم:
هي حالت چه طوره؟اربابت خونست؟؟
باصداي جيغش گفت:کوتوله هاي سنگي به بانوي جادو احترام نخواهند گذاشت بله ارباب هست.
دستي روي سر کثيفش کشيدموگفتم:مهم ني ياد ميگيري.
به سمت سالن اتش راه افتادم.چاتاي با تعجب به اطراف نگاه ميکرد و راويار مرتب نق ميزد که اينجاها زيادي گرمه و راهيل زياد از حد پرو تشريف داره.
وارد سالن شدم دورتا دور سالن مثل قبل حوضچه مواد مذاب بود با فرياد گفتم:
هي ارباب زمين مهمون نميخواي؟؟؟
پيکره ي راهيل از مواد مذاب خارج شد که باعث شد چاتاي سه متر بپره به هوا راهيل با نيشخند گفت:
اگه چشماتو نقره اي کني ميخوام.
راويار با اخم گفت:ببند دهنتد پليز ارباب چشاش صاحب داره.
راهيل:
اوف چشم ارباب گرگک.
:خب راهيل خان غرض از مزاحمت اينه که ما ميخوايم به سرزمين هاي باستاني بريم.
راهيل با اخم:اونوقت چرا؟
:بخاطر برادر دومم چاتاي.
چاتاي رو نشونش دادم راهيل با اخم چشم دوخت بهش وگفت:
جسمت داره فاسد ميشه پسر بايد زودتراينها جم ميخوردي!!
romangram.com | @romangram_com