#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_282
ديوارها از ام باز شدن و اسانسور به يه قايق بزرگ پارويي تبديل شد که سرتاسر پوشيده از ياقوت و عاج بود
پاروها همزمان حرکت ميکردن و همگي ما کف قايق نشسته بوديم کت و شلوار شارون به يک رداي مشکي يوناني تغيير کرد و عينکش برداشته شد.
چشماش عينور خالي بودن
روي رودخانه ي استيکس به سمت مرگ پيش ميرفتيم اب رودخانه سياه عين قير بود و پراز وسايل دور ريختني بود و ارزوهاي مرده.
بالاخره شارون لنگر انداخت و سربروس از دور نمايان شد
فلوتمو تز جيبم در اوردمو بيخيال به سمت سگ هيولايي به راه افتادم
فلوتمو به لب هام نزديک کردم و بدون داشتن هيچ اعتقادي به درگاه اپولو خداي شعرو موسيقي دعا کردم که يه چيز راست و درست بتونم بزنم.
به اپولو قول دادم که توي يکي از معبدهاش يه چنگ طلايي پيشکش کنم بااينکه هنوز هم اعتماد نداشتم افسانه ها حقيقي هستند يانه.
نفسم رو توي فلوت رها کردم و يه صداي نوازش گر مثل لالايي از دهانه ي فلوت خارج شد بچه ها خوابشون گرفته بود اما سعي ميکردن هوشيار باشن
سگ بزرگ سربروس خرخر عميقي کردو با بلندنرين صداي ممکن روي زمين افتاد و خرخرش به هوا رفت.
يکصد جين روح با صداي بلند حاصل از له شدن ناله کردن و منو به باد ناسزا گرفتن.
اروم فلوت رو از لبهام جدا کردم و گفتم:هي زود باشين قول نميدم دفعه بعد که فلوت بزنم اپولو ازم حمايت کنه.
سريع از کنار لاشه ي سربروس غرق خواب گذشتيم و چند قدم اونطرف تر سگ داشت هوشيارميشد باز
از دشت هاي قضاوت رد شديم و خيلي سريع ما توي باغ زيرزميني هادس بوديم.
بادرخت هايي از طلا و ياقوت که به زيبايي ميدرخشيدند و همچنين درخت هايي با ميوه هاي شرابي و سياه رنگ که بسيتر اشتها اور بودن سعي کردم ياد خودم بيارم که هادس اونا رو فقط واسه نگه داشتن پرسفوني اونجا کاشته.
همگي باهم به سمت درهاي فولادي و وحشت اور قصر به راه افتاديم که صداي گفت وگو توي باغ باعث ايستادنمون شد.
اوه مثل اينکه هادس و پرسفون يه عصر زمستوني رو کنار هم ميگذروندن.
بدون هيچ حرفي به سمتشون راه افتادم و پشت سر هادس گلومو صاف کردم.
نگاهي به پرسفون انداختم اون زيبت بود با گيسواني سياه رنگ و چشمان کشيده و درشت لب هايي سرخ و هوس انگيز انتخاب هادس رو افرين ميگفتم و همچنين اون مهربون بود.
هادس با بي خيالي گفت:
romangram.com | @romangram_com