#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_281
ظاهرا شارون افزايش حقوق داشته ها نگاه به تيپش بندازين.
راست ميگفت مرد پيش روي من يه مرد قدبلند و پنجاه ساله بود با پوست برنز و فکي محکم عينک خلباني مشکي چشم هاشو پوشونده بود و يه کت وشلوار خوش دوخت ايتاليايي پوشيده بود بوي عطر چنلش محيط غار رو پر کرده بود.
به سمتش قدم برداشتمو خيلي زود جلوي ميزش بودم بي اعتنا از من باز به برق دادن ناخن هاش رسيد که گفتم:
هي ما نياز داريم از اينجا رد بشيم.
از زير عينک نگاهي بهمون انداخت و گفت:اوه همون گروه قبلي اما با تعداد بيشتر ايندفعه حتما هادس شماها رو سلاخي ميکنه
بنديک با غرور گفت:
شارون جنگ پيدا کردي؟؟
لبخند خبيثي زد و گفت:اوه نه فقط کت هاي خوش دوخت ايتاليايي رو کشف کردم.
دستشو جلو اوردو گفت:خيلي خب کرايه تون رو بپردازين.
الفينا شانه بالا انداختو گفت:ماهيچ سکه اي نداريم.
شارون :
اوه پس شماهم مجبوريد مثل اين ارواح عزيز هزاران ساال منتظر رحم و شفقت من باشين تا شايد يکيتونو رد کنم.
فکري به سرم زدو گفتم:هي صبر کن من چنتايي سکه دارم.
هادس خداي ثروت شناخته ميشه به دليل منابع جواهرات زير زمينيش.تمرکز خيلي دقيقي روي نزديک ترين کوه طلاي خدا کردمو عناصر رو بهم متصل کردم و خيلي راحت احضارشون کردم به تعداد همه سکه هاي طلا کف دستم ظاهرشد
با لبخند سکه هارو به شارون دادمو گفتم: اين از حقوقتم بيشتر طلاي خالص وناب
با شگفتي گفت:ت ..تو احضارشون کردي از کجا؟؟
لبخندي زدمو وگفتم:اوه از منابع بي پايان خداي ثروت اما اين راز پيش خودت بمونه دفعه ديگه قول ميدم افتخاري چنتاشو واست درست کنم.
لبخندي زد و درهاي اسانسور از هم باز شد.
همگي وارد شديم و شترون دکمه رو زد اسانسور با سرعت زيادي رو به پايين حرکت کردو يهو متوقف شد
romangram.com | @romangram_com