#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_250

ازخستگي خودمو پرت کردم روي رختخواب و پتو رو تاسر روي خودم کشيدم.‏

صداي راويار و ميشنيدم:واقعا که گارژرون هم حال داره ها اين مراسما چيه ديگه حال وحوصله ميخواد

بنديک بايه سردي خاصي گفت: تو ميتونسي شرکت نکني بعدشم توکه نرفتي دنبال بقيه فقط زحمت کشيدي تا اينجا اومدي.‏



لبخندي نشست روي لبم عاشق اين رک گويي بنديک هستم الفينا با صداي خواب الودش گفت:بس کنيد بگيرين بخوابين فردا کلي کار داريم.‏



صبح با صداي خنده وشعر جمعيت بيدار شدم بچه ها جيغ ميکشيدن و بازي ميکردن و بزرگترها هم مشغول پخت وپز بودن هيچ کس تو چادر نبود جز گرگک که ظاهرا خودشو به خواب زده بود

از سرجام بلندشدم که گفت:هه يه مشورت ميکردي واسه اين پيمانت گلم.‏

کم کم داشت اعصابمو خرد ميکرد و تمام دلتنگي هامو يادم مياورد با خونسردي ظاهري گفتم:‏

از چه شخصي باس اجازه ميگرفتم؟؟؟؟

خيلي خيلي خودخواهانه گفت:معلولمه که من مثل اينکه اون روز اخر تو کمپ يادت رفته

تا اومد حرفشو ادامه بده پريدم تو حرفشو گفتم:فکر نمکنم اونروز من بهت ابراز علاقه اي کرده باشم فقط وايسادم حرفاي چاپلوسانتو گوش دادم و با غيبت طوللني مدتت و پيدا شدنت با اين تارا جونت فهميدم ريشخندم کردين

تا اومد حرف بزنه با خشم از چادر زدم بيرون و سراغ بقيه رفتم چشمام عين توپ بولينگ گشاد شد يه لشکر اژدها از طرح ها و رنگ هاي مختلف اون طرف دشت چنپاته زده بودن.‏

خيليا با کنجکاوي و خيليا با ترس و شادي نگاهشون ميکردن.‏



بالاخره براي مراسم اماده شدم.يه لباس رزمي مشکي پوشيدم ونديمه عزيزم موهامو ساده بافت.‏

از چادر بيرون که زدم جمعيت همگي روي صندلي هاي سنگي که با جادوي الفي ساخته شده بود نشسته بودن جلوتراز همه دو صندلي باشکوه و سنگي قرار داشت که ملکه ناديا و پادشاه آراد روي اون ها نشسته بودند.‏

دخترخوانده ي الف جنگلي دورتراز جمعيت ايستاده بود ومغرورانه نگاه ميکرد

هرون و نارين بر روي صندلي هاي ساخته شده از عاج سفيد سمت نژاد خودشون نشسته بودند.‏

بنديک و راويار و نارديس به نمايندگي کوتوله ها کنار دستم ايستاده بودند

romangram.com | @romangram_com