#جادوی_چشم_آبی_پارت_177

داناتلو پرسید-تو..تو کبین..اه تو کبین رو دوست داری؟...لبم رو گزیدم و حجوم خون به زیر گونه هامو حس کردم
و یاد اخرین دیدارمون افتادم..وقتی نگاهم به دانی فتاد که با یه ابروی بالا رفته نگاهم میکرد و خودش گفت-خوب
اره چرا که نه.درست نگفتم؟؟
بعد بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون.
و سلنا نمیدونست چرا دانی باید به خاطر اینکه اون کبین رو داره حسودی بکنه؟
داناتلو
از دستش دادم...سلنا رو از دست دادم...چشم هام نم اشک گرفت...داد زدم_چـــــــرا؟اخه چرا؟؟
وقتی یاد گونه های گل انداخته ی سلنا وقتی اسم کبین رو اوردم...وقتی با شوق درباره ی کبین حرف میزد..چطور
میتونم فراموش کنم؟چطور میتونم عشقم رو فراموش کنم؟هاااان؟
من هیچ وقت نمیخواستم خودم رو برادر سلنا بدونم..هیچوقت...ولی اون همیشه منو به چشم برادرش می دید..آه
عشق من الان دلش پیش یکی دیگه است..و نمیتونه مال من باشه...نمی تونه قسمت من باشه..نمی تونه....
(از زبان راوی)
داناتلو به خاطر از دست دادن کسی که مدت ها فهمیده بود دوستش دارد احساس ناراحتی می کرد.و از طرفی
کبین..کبینی که دلش لرزیده بود...با دیدن دختری که چشم هایش مثل جنگل سرسبز بود...و موهای فرفری اش
بوی فندق می داد..و مشتاقانه منتظر بازگشت او بود...از سفری که شاید راه بازگشت نداشته باشد او هر روز گوشه
اتاقش می نشست و گیتار به دست با یاد اوری سلنا عاشقانه میخواند..
یه قاب عکس خالی
میگی حرفی نمونده باقی
1 6
تو باعث شکسته

romangram.com | @romangram_com