#جادوی_چشم_آبی_پارت_176
بهشون بگم یا نه؟؟ولی اونها خانواده ی من هستن...دیگه چیزی رو ازشون پنهان نمیکنم...با صدای لرزونی گفتم-
میخوام براتون بگم چ..چرا رفتم..گوش کنید..م..من مجبور بودم...این یه وظیفه بود..و بعد سرف های پی در پی
نذاشت که من ادامه ی صحبتم رو بگم.
مامان با مهربانی یه لیوان آب به من داد و گفت-لازم نیست...هر وقت حالت خوب شد میتونی برای هممون تعریف
کنی چی شد.
با نگرانی نگاشون کردم..دلم نمیخواست دربارم بد فکر کنن.داناتلو همشون و بیرون کرد تا مثلا من استراحت
کنم...ولی من فهمیدم چرا بیرونشون کرد،اون میخواست اول همه چیرو بدونه،مثل همیشه.
1 5
وقتی درو بست شد همون داناتلوی عصبانی چند ساعت پیش اومد سمت تخت و سرشو در مقابل صورت من گرفت و
تکه تکه گفت-خوب بگو چی شد..همه چیرو مو به مو و همین حالا هم همش رو میگی بعد صندلی رو برداشت و
دست به سینه روش نشست.
زبونمو روی لبم کشیدم و گفتم-باشه..میگم..همه چیرو..و گفتم و گفتم از همه چی بدون هیچی کم و کاستی..از
همون موقعی که باید برای جشن حاضر میشدم و اون خواب هایی که دیدم..از وظیفه ای دانیکا برام قرار داده بود از
اینکه باید دیودی رو نابود کنم تا ملکه بشم...از پایتخت،از کبین از شارلوت،خانم رزیتا و آقای جیمی...از ویلای
سفید...از کریسمس..از سرزمین بالای ابر ها تا رسیدم به چند ساعت پیش و تمام این مدت داناتلو با اخم به من زل
شده بود خصوصا وقتی درباره ی کبین صحبت میکردم عصبی پاهاشو تکون می داد.
بعد از اینکه همه چیز رو تعریف کردم...به چشم های طوسی رنگش زل زدم و گفتم-خوب حالا از نظرت تمام این
اتفاق ها رو من با خواسته ی خودم انجام دادم؟
یا چیزی بود که سرنوشت برای من معلوم کرده بود..پی درمورد من بد فکر نکن...من تمام این مدت زیر نظر دانیکا
بودم و بعد از اینکه شش ماه تموم شد برگشتم..حالا باید دیوید رو پیدا کنم و نابودش کنم.
romangram.com | @romangram_com