#جادوی_چشم_آبی_پارت_154
از جمع عذر خواهی کردم و رفتم تا بخوابم.
در اتاق رو باز کردم و یه لباس خواب که عکس یه خرس قهوه ای داشت پوشیدم،فکر نکنین بچه ام ها...نه فقط من
عاشق خرس عروسکی ام!
پتو رو دور خودم پیچیدم و اروم به خواب رفتم...نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدای رعد و برق و برف و بارون
شدیدی که به پنجره میخورد بیدار شدم...یادم میاد همیشه ار رعد و برق میترسیدم و پیش مامان اینها میخوابیدم.
خوب اینجا که خونه نبود...بازم یه صدای وحشتناک دیگه اومد جیغ خفیفی کشیدم و رفتم زیر پتو از ترس داشتم به
خودم میلرزیدم..نه من نمیتونستم امشب اینجا تنهایی بخوابم.
خیلی میترسیدم بنابراین پتو رو برداشتم و تصمیم گرفتم که برم پیش شارلوت،تا دم در اتاق شارلوت رفتم و در رو
باز کردم اما...شارلوت اونجا نبود..احتمال دادم اون پیش مامان و باباش خواب باشه.به این شانس گند خودم یه
فحشی نثار کردم....اخرین انتخابم اتاقکبین بود..ولی خوب اخه نمیشد که...خجالت میکشیدم که ناگهان باز صدای
رعد و برق اومد از ترس پتو رو بیشتر به خودم فشار دادم.
خیلی ترسناک شده بود مخصوصا با این خونه ی بزرگ ادم یاد ویلاس وحشت میوفتاد...اروم اروم به اتاق کبین
نزدیک شدم و درو طوری باز کردم که سر و صدا نکنه...از دور کبین رو دیدم ک روی تختش خوابیده..اولالا!تختش
دو نفره هم بود.
اروم رفتم طرفش و صداش زدم-کبین؟؟...دیدم حتی تکون هم نخورد...دوباره صداش زدم-کبین؟؟..اما بازم
هیچی..ناگهان صدای گوش خراش رعد و بر ق اومد که من همزمان چیغ زدم-کبینننن!!؟؟که اینبار اون با ترس توی
جاش بلند شد...اِوا ..خاک به سرم این پسره چرا تیشرت نپوشیده...عجب هیکلی لامصب!همش عضله بود!(خاک به
سرم چه هیز شدم من)رومو برگردوندم اونور و گفتم-کبین؟وواونم انگار تازه متوجه من شده باشه با تعجب پرسید-
سلنا؟تو اینجا چیکار میکنی؟چرا توی اتاق من؟؟اصلا چرا روتو اونور کردی؟ با خجالت گفتم-اولا چون...یه صدای
دیگه از رعد و برق اومد که من یه لرز کردم و با صدای اروم گفتم-من...من..از رعد..و برق میترسم..د...دوما
romangram.com | @romangram_com