#جادوی_چشم_آبی_پارت_153
خونه رفتم.خانم رزیتا با دیدن من هینی کشید و گفت-خدای من سلنا؟؟چی شده؟؟وای چرا دارم سوال میپرسم برو
خودتو خشک کن بعد برو کنار شومیه وایسا الان برات حوله میارم.
بعد از خشک کردنم ماجرا رو برای خانم رزیتا تعریف کردم اونم لبخندی زد و گفت-خوب که اینطور ما هم
براشون نقشه می کشیم فقط وایسا و ببین!
ابزار نقشه رو تهیه کردیم و منتظر موندیم تا شارلوت و کبین بیان.کبین اول وارد شد و با خنده خواست حرف بزنه
که من طناب رو کشیدم و سطل زباله پر از اشغال روش افتاد.
قیافش دیدنی بود!
منو خانم رزیتا زدیم زیر خنده با صدای خندمون شارلوت هم اومد تو ....قبل از اینکه حرفی بزنه طناب دیگه ای رو
کشیدم که سطل پوست موز و میوه های گندیده افتاد روش.دیگه خنده هامون کل خونه رو برداشته بود!
کبین و شارلوت با حالتی چندش گفتند-مامان؟؟تو دیگه چرا!!؟رزیتا گفت-همینه که هست میخواستین سر به سر
سلنا نمیذاشتین!از همونجا یه چشمک براشون زدم و گفتم-چیزی که عوض داره گله نداره!
0 0
خلاصه اونشب شارلوت و کبین مجبور شدند یه دوش حسابی بگسرند و هم اشغال هایی رو که به عنوان تاله استفاده
کرده بودیم رو جمع کنن!توی تمام مدت من مسرخشون میکردم و میگفتم-رفتگرای عزیز کار جدیدی مبارک!...-
وای اه اه نزدیک من نشکی چه بویی میدید!...-اونجا رو تمیز کن هنوز دارم خفه میشم!
و
اونروز هم با کلی حرص دادن های شارلوت و کبین گذشت....
شب شده بود و همگی دور میز نشسته بودیم و دستامو به حالت دعا بالا گرفته بودیم و اقای جیمز داشت دعا میکرد
بعد از اینکه دعا تموم شد شروع به خوردن بوقلمون کردیم!!!به به چقدر خوب و خوشمزه بود.
بعد از اینکه غذا رو خوردیم.همگی از خانم رزیتا تشکر کردیم ساعت 30بود و من خیلی خوابم میومد بخاظر همین
romangram.com | @romangram_com