#ایسکا_پارت_208
اولش با شنیدن حرفش اومدم جبهه گیری کنم و بزنم توی پوزش؛ اما با گفتن جملهی آخر نیشم شل زد و خندیدم.
همونجور که نگاهش خیره بود به خندهم باز خودش گفت:
- و وقتی گونههای برجسته و قشنگت اناری میشه، دوست دارم با همهی توان گازشون بگیرم!
بهطور خیلی مضحکی با شنیدن حرفش خندم ماسید و چشمام گرد از حد معمول شد. سرمو انداختم پایین و لبمو گاز گرفتم. پسرهی بیحیا! تا به روش خندیدم زود مسئله رو شکافت. نمیگه من با حیام، از شنیدن این حرفا آب میشم؟!
چونهام رو گرفت توی دستشو و سرم رو بالا آورد. با دیدن صورتم لبخند مردونهای زد و گفت:
- باز که اناری شد گونههات! باز که من هـ*ـوس کردم...
- ببخشید آقا، چمدونا رو کجا بذارم؟
با شنیدن صدای خدمتکار تقریباً خودمو از بغـ*ـلش پرت بیرون کردم. وای خدا! سه شب پشتسرهم ضدحال خوردن بس نیست؟!
***
با تقهای که به در زده شد، چشمامو از هم گشودم و متعاقب اون صدای قشنگ گیسو به گوشم خورد:
- نیاز جان. میتونم بیام داخل؟
خمیازهی کشداری کشیدم و روی تخت نشستم در همون حینم گفتم:
- خواهش میکنم. بفرمایید!
در باز شد و گیسو با لبخندی شیرین داخل اومد. واقعاً هیکل خوشگلی داشت! معلوم بود خیلی به خودش میرسه. یه شلوار برمودای شکلاتی به همراه یه پیراهن بلند و مجلسی عسلی تنش بود. موهای صاف و شلاقیش رو محکم بسته بود پشت سرش. رژلب قهوهای سوختهاش بیشتر از هر چیزی توی صورتش خودنمایی میکرد.
- ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم؛ اما ساعت دهه و همه توی آشپزخونه جمعن. دلم نیومد بدون تو صبحونه بخورم. آقاتون خیلی مخالفت کرد، دوست نداشت بیدارت کنم اما...
خندهی قشنگی کرد و ادامه داد:
- نتونست حریف من بشه!
لبخند گشادی زدم و از تخت اومدم پایین.
- ممنون که بیدارم کردی. پنج دقیقه دیگه تو آشپزخونهم.
چشمکی زد و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت. نمیدونم چرا محمد توضیح نمیداد که گیسو دقیقاً نقشش چیه! اصلاً با محمد چه نسبتی داره؟ چرا اینقدر با هم راحتن؟ یعنی واقعاً نامزدشه؟ شایدم پلیس باشه؛ اما خب اگه پلیسه چرا ما رو نمیشناسه؟! گیج شدم.
romangram.com | @romangram_com