#ایسکا_پارت_207
سرشو تکون داد و در اتاق رو باز کرد.
- برو استراحت کن.
باشهای گفتم و خواستم برم داخل که بازوم رو گرفت و مانع شد. دوباره به چشمای سوزانش خیره شدم.
- اگه دوباره درد داشتی بیدارم کن. من همین اتاق بغلی میخوابم.
آخه این مرد چقدر به فکره! الهی نیاز فدات شه. کمی خودم و لوس کردم و با نازی که توی صدام وارد کردم، گفتم:
- نه دیگه! من مزاحم خواب شما نمیشم استاد رضایی. تحمل میکنم.
لبخند کمرنگی نشست کنج لبش و بازوم رو فشار داد.
- بیدارم میکنی. مفهومه؟
نگاهم کشیده شد سمت لبخند قشنگش. ناخواسته دستمو گذاشتم روی گونهاش و با صدای آرومی گفتم:
- این روزا خیلی کم لبخندتو میبینم.
سکوت کرد و خیره به چشمام شد. یه قدم بهم نزدیک شد و بعد از گذر چند لحظه گفت:
- مرده و اخمش!
لبخند عمیقی زدم و با مهربونی گفتم:
- امیده و لبخندش!
دوباره لبخند مهمون لبهاش شد؛ منتها عمیقتر! خم شد توی صورتم و با صدایی که از خشکی چند لحظه قبل دراومده بود گفت:
- لبخند تو فقط میتونه این لبا رو خندون کنه!
دستامو دور گـ*ـردنش حلـ*ـقه کردم. اونم تنگ کـ*ـمرم رو میون بازوهاش گرفت. ابروهام با اخمی تصنعی توی هم گره خورد.
- مگه من دلقکم که تو رو بخندونم آقای ویولنیست؟
یه دستش رو آورد بالا و گره ابروهام رو از هم گشود. دستشو نوازشوار کشید رو گونهام و محکم گفت:
- آره دلقک من! وقتی خجالت میکشی و گونههات اناری میشه شبیه دلقکا میشی!
romangram.com | @romangram_com