#ایسکا_پارت_189

دچار یه تناقض خیل‌‌خیلی گیج‌کننده‌ای شده بودم. از طرفی ذوق می‌کردم که امید به‌خاطر من حاضر شده این‌قدر توی خرج بیفته و از طرف دیگه‌ای هم حالم از این‌همه پولداری به هم می‌خورد.

پولداربودن بد نیست؛ اما ریخت‌وپاش این‌جوری گناهه، یه گـناه خیلیخیلی بزرگ و نابخشودنی.

مسیح لبخندش عمیق‌تر شد و بعد از مکث کوتاهی گفت:

- ۱۱۰.

و باز هم امید، بدون درنگ و بلافاصله حرفی زد که همه نزدیک بود سکته کنن.

- سیصد.

شل شدم و نزدیک بود با کله رو زمین سُر بخورم که امید محکم گرفتم. برای من و امید و بقیه این پول چیز خاصی نبود؛ اما برای یه رقـ*ـص چند دقیقه‌ای خیلی بود!

بالاخره لبخند مسیح از روی لباش محو شد و با جدیت گفت:

- چهارصد.

و باز هم خیلی سریع جوابش رو شنید:

- پونصد.

این دفعه اخماش رفت تو هم و گفت:

- هیچ رقمه نمی‌خوای بذاری با دو*ست دختـ*ـرت برقصم نه؟

امید هم خیلی راحت و محکم جواب داد:

- تو خواب هم نمی‌بینی!

مسیح سری تکون داد و گفت:

- مطمئنم اگه تا فردا صبحم وایستم اینجا باید با تو چونه بزنم. متأسفانه قدرتمندی و قبول نمی‌کنی!

دستش رو آورد جلو و به من اشاره کرد.

- مثل همه باید جلوی جمع چک بنویسی و تقدیم نیاز بانو کنی.

امید بدون حرف دستش رو برد توی جیب کتش که من دستمو گذاشتم روی دستش و خیره شدم به مسیح و گفتم:


romangram.com | @romangram_com