#ایسکا_پارت_188
- یه امشبو ول کن امیدجان. فقط یه رقـ*ـص دونفرهی سادهست! بعدش دو*ستدخـ*ـتر خوشگلت رو سالم و قبراق تحویلت میدم.
دستای امید مشت شد و با خشونت یه قدم سمتش رفت که بازوش رو بیشتر فشردم. دوست نداشتم با این مرتیکه درگیر بشه. این عقدهای بود، بدجوری تلافی میکرد.
امید نیمنگاهی بهم انداخت که با چشمای ترسیده بهش خیره شده بودم. نگاهش رو دوباره دوخت به مسیح و گفت:
- مثل اینکه یادت رفته چند لحظهی پیش چه چیزی بهت گفتم؟!
اگه بگم جیک کسی در نمیومد غلو نکردم. همه ساکت ایستاده و منتظر بودن که ببینن آخرش چی میشه.
مسیح با بیقیدی شونهای انداخت بالا و جواب داد:
- نه یادم نرفته. من هم پیشنهاد بدی ندادم. فقط میخوام با نیاز برقـصم! همین.
و بلافاصله رو کرد بهم و بدون اینکه بذاره امید جوابش رو بده. گفت:
- پنجاهتا!
همه با دهن باز خیره شدن به مسیح! بالاترین سکهای که اون شب یه خانم گرفت ۲۲تا بود! یه جورایی من رکورد زدم؛ اما باز هم حاضر نبودم که بذارم مسیح حتی جنازهمم حمل کنه، چه برسه به اینکه بخوام باهاش برقـ*ـصم. نکبت!
عضلات و ماهیچههای بازوی امید که زیر دستم بودن، حس میکردم که بدجوری منقبض شدن. دوباره اومدم دهنمو باز کنم و زر بزنم که امید گفت:
- هشتاد.
و بلافاصله مسیح گفت:
- نود.
یعنیا اگه چشمام از کاسه میفتاد بیرون جای تعجب نداشت. لازم نیست این دوتا اینقدر بحث کنن! بابا من که نمیخوام با اون هـ*ـر*زهی عوضی برقـ*ـصم که! این امید هم جوگیر بود.
اما خب بنابر میل به کرم ریزی شدیدی که درونم موج میزد، سکوت کردم. میخواستم ببینم امید تا کجا پیش میره. یه جورایی برام خیلی اهمیت داشت. اگه آخرش مسیح برنده میشد که قبول نمیکردم؛ اما اگه امید مزایده رو میبرد، با آغـ*ـوش باز از این رقـ*ـص استقبال میکردم.
امید نفسشو فوت کرد بیرون و بدون فوت وقت گفت:
- صد.
قلبم تو پاچهم افتاد. بدبخت اونایی که بهخاطر یه سکه افتاده بودن توی زندان! نبودن ببینن اینجا چهجوری دارن سکه حراج میکنن!
برای یه لحظه از خودمون بدم اومد. این آدما اینقدر پولدار بودن که برای یه رقـ*ـص شیش-هفت دقیقهای دهها سکه پیشنهاد میکردن؛ اما بیشتر آدمای دیگه اونقدر فقیر و بیپول بودن که حتی نمیتونستن یه قرص نون بخورن.
romangram.com | @romangram_com