#ایسکا_پارت_172
از توی فکر در اومدم بیرون و با گنگی به سردار رسولی نگاه کردم.
اخماشو فرو برد تو هم و گفت:
- حواست کاملاً به حرفام باشه! میخوام یه پیشنهاد بهت بدم.
حالا درسته که خوشگله اما منم باید موضع خودمو حفظ کنم. یه جورایی از لحن استبدادیش خوشم نمیومد. ابروهامو انداختم بالا و خیلی جدی پرسیدم:
- چه پیشنهادی؟
تغییری توی حالتش ایجاد نشد و پرسید:
- دلت می خواد از مسیح انتقام بگیری؟
دلم میخواد؟! از خدامه؛ ولی مثل اینکه اون مردک حسابی کینهایه! من دیگه غلط بکنم به پروپاش بپیچم!
- جون خودم برام مهمتر از انتقامه!
سرشو تکون داد و گفت:
- باشه. پس میتونید برید! نگران هیچی هم نباش محافظامون از دور مراقبت هستن اما این چند وقته رو سعی کن که بیشتر توی خونه باشی.
- پس پیشنهادی که میخواستید بدید چی میشه؟
- دیگه مهم نیست. بدون تو هم از پسش بر میایم!
کمی کنجکاو شدم. مگه قرار بود من چیکار کنم؟
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
- ترجیح میدم بشنوم!
- حالا که اصرار داری بهت میگم. اما اینو بدون که اصلاً اجباری در کار نیست! میتونی قبول کنی میتونی هم خیلی راحت کنار بکشی؛ اما اگه اومدی توی این کار باید تا آخرش پای حرفت بایستی.
با بیقراری گفتم:
- باشه. حالا مگه چی میخواید بگید؟
***
romangram.com | @romangram_com