#ایسکا_پارت_171
با این حرف علی، امید که تا اونموقع ساکت بود، عین فشنگ از جاش برخاست و با تشر گفت:
- همهچیز تحت کنترله؟! مثل اینکه جون نیاز اصلاً برات اهمیت نداره سردار رئوف! اسید به سمتش پاشیدن و تو عین خیالت نیست!
علی نگاه خشک و عاری از احساسش رو به سمت امید خشمگین و عصبی دوخت. با لحن سردی گفت:
- اون مایع اسید نبود! در ضمن، اون موتورسوار یکی از همکارای ماست!
با شنیدن حرفی که زد توی جام وا رفتم و ناخودآگاه از شدت راحتی نفسمو بیرون فوت کردم. همراه با عکسالعمل من، سردار رسولی هم نشست روی صندلی پشت میزش و بهش تکیه داد؛ اما امید همچنان با اخم به سردار رئوف زل زده بود.
اما سردار رئوف بیتفاوت روشو برگردوند و به من نگاه کرد.
- مسیح صالحی خواست از تو انتقام بگیره! مطمئن باش تا بلایی سرت نیاره آتیش انتقامش خاموش نمیشه!
صدای بلند امید باعث شد که از ادامهی حرفش باز بمونه و با اخم بهش نگاه کنه.
- وظیفهی تو هم اینه که ازش محافظت کنی! غیر از اینه؟!
دستاشو فرو برد توی جیبش و با همون لحن محکمش گفت:
- لازم نیست وظایفم رو به من گوشزد کنی جناب ویولنیست! درضمن من دارم با نیاز صحبت میکنم. بار آخرت باشه که حرفمو قطع میکنی!
امید یه قدم رفت سمتش و با لحن خشک و پر اعتماد به نفسی گفت:
- لازمه. چون اون مرتیکه خیلی خطرناکه و بدون اگه تار مویی از سرش کم بشه، حداقل ول کن تو یکی نیستم!
اخمای هردوشون بد رقمه رفته بود تو هم و با خشم وافری به هم زل زده بودن. هر دو جذاب و مغرور! هر دو سرکش و قدرتمند. واقعاً نمیشد بینشون فرقی گذاشت! هر دو دست نیافتنی و خاص و البته وحشی!
- آقایون بهتره دست از این حرفا بردارین. ما بخاطر موضوع مهمتری اینجاییم. باید توی وقت صرفهجویی کنیم. آقای رضایی امنیت خانم مشکات تأمینه! لازم نیست نگران باشید.
صدای بم و پر ابهت سردار رسولی باعث شد نگاه هر سه مون سمتش بره. این یکی رو یادم رفته بود! اینم باید در کنار امید و علی قرار میگرفت. مثل این دوتا وحشی جذاب و دست نیافتنی بود. با هم یه سه تفنگدار دبش میشدن.
سردار رئوف خیلی قد بلند و هیکلی بود، پوست گندمگون و چشمای سبز زمردی! موها و ته ریش مشکیش هم حسابی بهش میومد.
سردار رسولی هم مثل سردار رئوف قد بلند و هیکلی بود. با این تفاوت که پوستش خیلی برنز و ته ریششم کم پشتتر از سردار رئوف بود. چشمای میشی رنگش میتونست یه جورایی خاص باشه و موهای قهوهای سوختهش خیلیخیلی جذابترش میکرد.
و بالاخره امید رضایی! قد و هیکلش مثل دوتا سردار بود اما بازوهاش کمی گندهتر شاید بخاطر اینکه بوکس کار میکرد. البته اون دوتا هم خیلی غول بودن و سایز بازوهاشونم با امید اندک تغییری داشت. چشمای مشکی زغالی امید و موهای جوگندمی و صورت سبزه رنگ و دندونای مروارید مانندش واقعاً دل هر دختری رو میلرزوند!
- خانوم مشکات! خانوم مشکات!
romangram.com | @romangram_com