#ایسکا_پارت_150

با صدایی که از اون ور شنیدم تقریباً یه سکته زدم و برگشتم.

- چمدونت رو بیار بیرون. بدو!

دستمو گذاشتم رو قلبم، مثل اینکه حرفاش قپی نبوده و واقعاً می‌خواد من وببره تهران! با لحنی که سعی می‌کردم هنوز پرخاشگرانه باشه گفتم:

- مثل اینکه نفهمیدی من چی گفتم امید خان. من با تو جایی نمیام برادر. برو رد کارت!

گوشی رو محکم کوبیدم سرجاش و سمت اتاق رفتم. روی تخت نشستم و دستامو تو موهام کردم. حالا چه غلطی بکنم؟! می‌دونستم که به همین راحتیا کوتاه نمیاد و تا کارش رو نکنه کرمش نمی‌خوابه! دقیقاً مثل الان که متصل داشت زنگ می‌زد و به در می‌کوبید!

خودتو بکشی هم درو برات باز نمی‌کنم. مرتیکه‌ی خودخواه وحشی مغرور! این‌قدر بزن به در تا جونت بالا بیاد! با وحشی بازی این در باز نخواهد شد!

همون‌جور که نشسته بودم از تو آینه‌ی مقابلم که روی میز آرایش بود به ریخت و قیافه‌ی هپلیم نگاه کردم! موهای درهم برهم و آشفته، یه نیم تنه‌ی صورتی چرک و یه شلوارک گل گلی مردونه و گشاد. چند وقتی بود که عاشق این مدل شلوارکا شده بودم. وقتی می‌پوشیدم حس می‌کردم راحت‌ترین آدم دنیا منم!

نشسته بودم و توی همون حالت که به خودم و قیافه‌ی خنده دارم خیره شده بودم. گوشمم به سر و صدای آیفون و در بود، یه جورایی در داشت از جا کنده می‌شد؛ ولی چون آهنی بود نمی‌تونست بشکنتش! اما بعد از گذشت چند دقیقه سر و صدا خوابید. نیشم باز و چشمام درشت‌تر شد. آخرشم کم آوردی امید خان، ایول به خودم!

من نیازم. همیشه هم همه‌جوره استقلالمو حفظ می‌کنم! هیچ بنی بشری هم نمی‌تونه جلومو بگیره، حتی تو! واقعاً چی فکر کردی؟ فکر کردی چمدون جمع می‌کنم و هلک و هلک پا میشم باهات تهران میام؟! هه هه هه خیال باطل آقا تا دنیا دنیاست و نیاز مشکات پابرجاست، استقلالش هم پایداره!

توی همین افکار بودم و توی دلم داشم برای امید کُری می‌خوندم که با صدای فوق وحشتناک و بلندی ناخواسته از جام پریدم و ایستادم! قفسه سـینه‌م از شدت شوکی که بابت صدا بهم وارد شده بود بالا و پایین می‌شد. این صدا چی بود ؟! چرا این‌قدر نزدیک بود؟! به‌سرعت رفتم سمت پنجره و با چیزی که دیدم دهنم سه متر باز شد و چشمام از حدقه بیرون زد. ماشین امید تو حیاط بود و در حیاط کلاً آش و لاش شده بود!

توی شوک بودم و داشتم به صحنه‌ی روبه‌روم با گیجی نگاه می کردم که صدای خشمگینش از جا پروندم.

- کو این چمدونت؟

برگشتم سمتش. با دیدن تیپش توی اون موقعیت که از ترس داشتم خودمو خیس می‌کردم، خواستم یه سوت کشدار بزنم! این دفعه تیپ اسپرتش سرمه‌ای مشکی بود.

صدای دادش باعث شد به خودم بیام.

- د چرا ماتت بـرده؟! ازت پرسیدم چمدون کوفتیت کجاست؟

سعی کردم بر ترسم غلبه کنم. وحشیه که باشه! به‌ وقتش منم یه درنده میشم، یه درنده‌ی خشن! اخمام تو هم جمع شد و با صدای بلندی گفتم:

- مگه اینجا طویله‌ست که سرتو میندازی پایین و به همین راحتی وارد خونه‌ی من میشی؟!

انگار خیلی بهش برخورد؛ چون به‌سرعت رنگ عوض کرد و کبود شد. با چند قدم بلند، بهم نزدیک شد که من ناخواسته عقب رفتم و به دیوار چسبیدم.

ماشالله همه هم با این وضعیتِ بخصوص آشنایی دارن! دیوار و تنهایی و یه گراز بدون افسار چه شود!

توی صورتم توپید:


romangram.com | @romangram_com