#ایسکا_پارت_149
نفسمو فوت کردم بیرون و به مهر خیره شدم.
- بعضی وقتا از خودم بدم میاد!
اشکم چکید رو گونهم.
- مثل همین الان!
سرمو روی مهر گذاشتم. هق زدم. دیوونهوار اشک میریختم و ضجه میزدم. غم عمیقی روی قلبم بدجوری سنگینی میکرد! نمیدونم چند لحظه تو اون حالت بودم. با صدای آروم و بیرمقی گفتم:
- بغلم میکنی خدا؟
مهر رو برداشتم و بردم سمت بینیم. عمیق و طولانی بو کشیدم.
- بعضی وقتا از خودم بدم میاد؛ مثل الان! بغلم کن خدا!
بوی یاس و بهار نارنج بیشتر پیچید توی اتاق و باد خنکتری از پنجره به داخل وزید و چادر و سجادهی پهنم رو تکون داد!
در میون اون همه اشک لبخندی زدم و توی خودم جمع شدم.
- وقتی بغلم میکنی همهچی قشنگ میشه! حتی این دنیا!
مهر رو بردم سمت لبم و بـ..وسـ..ـهای بهش زدم.
- وقتی بغلم میکنی از خودم خوشم میاد؛ درست مثل همین حالا!
***
تازه بعد از کلی اینور اونور کردن چشمام داشت گرم میشد که یه از خدا بیخبر کثـافت دستشو گذاشت روی دکمه آیفون و پشت بند هم هی زنگ میزد.
سیخ نشستم سرجام و دستمو رو قلبم گذاشتم.
هر کی هستی تف تو ذات بیفکرت که اینجوری آدمو سکته میدی!
با نقنق رفتم سمت آیفون، چه گیریم بود دستشو گذاشته بود رو زنگ و ولکن نبود! میخواستم بگم اگه سوخت تو نکبت میای پولشو میدی؟!
با حرص گوشی رو برداشتم و با تشر گفتم:
- چه خبرته؟ مگه سر آوردی؟ تو دیگه کی هستی اول صبحی؟
romangram.com | @romangram_com