#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_162
خندیدم و اعتراض آمیز گفتم:
- بابا!
و با خودم گفتم چه ربطی داشت؟ اینبار لبخندش هم عمیق شد:
- وقتی هرشب روی اون تختِ کذایی خاطره هاتو مرور میکنی موهاتم سفید و سفیدتر میشه!
قلبم خیلی خیلی آرام ریخت.روی سرم را ب*و*سید و زمزمه کرد:
- نکن با خودت بابا جان!
و چقدر همین حالا .زیرِ نگاه بی معنیِ صنیعیِ بیکار به تو و فلسفه های بی انتهایت احتیاج دارم.کمی باش و حالم را خوب کن!
مهتاب ساعتی را که دیشب خریداری کرده روی میزم میگذارد:
- چطوره؟
لبخند خشک و خالی میزنم:
- مبارکِ.خیلی قشنگه!
یک وری روی میزم مینشیند:
- به قیافش چقدر میخوره؟
به اسکرین لبتاب خیره میشوم و شانه بالا میاندازم:
- نمیدونم!
در حالی که بندش را محکم میکند میگوید:
- میثم برام خریده ها!
اصلا میثم کیست دیگر؟
ضربه ای به شانه ام میزند:
- ببینمت! تو چقدر شلی دختر؟ میبینم تنها میری تنها میای.دوستی نامزدی.هیچی؟
اصلا دلم نمیخواهد جوابش را بدهم اما حس میکنم بگویم بهتر است.انتهای خودکارم را فشار میدهم تا نوکش بیرون بیاید:
romangram.com | @romangram_com