#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_160
و صدایش انگار نزدیک میشود! تو و این صدایت هم که مرا کشته اید!
درست کنارِ ستون میایستد.دیشب چه پریشان بود.چه شکست خورده .امروز چه مرتب.چه سراپاست!
پوزخندی میزنم و با همان دستهای گره کرده نزدیکش میایستم:
- اگر بهت اهمیت نمیده.اگر بهت بی اعتناست چون خودتم بهش بی اهمیتی! گرفتن رادین در الویت بود.
- من بهش گفته بودم که بعد از آوردن ساره میام دنبالش! چه بی منطق.
دوباره سرما.دوباره زم*س*تان.دوباره رهامِ خشک و بی علاقه.و اوی بیشرف به من چیزی نگفته بود.شانه بالا میاندازم:
- در هر حال اینبار دیگه نمیتونی گله مند باشی از رفتار پسرت! خدافظ.
از کنارش رد میشوم و تازه چشمم به چهره جدید و تازه وارد ساره میافتد.دختر ریزِ میزه و سبزه با چشمان فوق العاده درشت و اجزای متناسبی که کنار هم چیده شده یک ساره ی زیبا خلق کرده! و دلم لکه دار میشود از اینکه از نگار زیباتر است! او بهتر است.
با لبخند سلام میدهد و به سرعت هم دستش را دراز میکند:
- من سارم.خوب هستین نگار خانوم؟
لبخند نیم بندی میزنم و دست میدهم.آنقدر ریز و کوچک است که دستان ظریف من در مقابلش درشت جلوه میکند! ته لهجه شمالی اش مثل خودش زیباست!
رهام رادین را صدا میزند. کنارم میایستد و من به سرعت هلش میدهم سمتِ پدرش! رو به من میگوید:
- نمیشینید؟
بدون اینکه نگاهش کنم میگویم:
- من یه چیزی اینجا جا گذاشتم.هرچی گشتم نبود!
واقعا لازم بود بگویم؟ از لباس خوابی که عمری در خودش خاطره دفن کرده.از حریری که اصلا هم جایش نگذاشتم.فقط نبردمش! سریع نگاهم میکند:
- چی مثلا؟
این لبخند کج برای چه روی لبم مینشیند را نمیدانم:
- مثلا.حریرِ مشکیم!
دندانش را روی هم میفشارد و خیره در نگاه قرمز و خسته ام میگوید:
- نخیر.اینجا چیزی نمونده!
romangram.com | @romangram_com