#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_143


برمیگردد! لبخند میزند.حوله را روی اپن رها میکند.ابرویش را بالا میدهد و زمزمه میکند:

- چقدر شبیه مادرت شدی امروز!

و حسِ یک نامهربانیِ دور در من زبانه میکشد! حسِ از یاد بردن ، بی وفایی، فراموشی، حسِ گندِ گ*ن*ا*ه شاید!

سرم را پایین میاندازم:

- من هیچ وقت مثه مامان نبودم!

بدون لبخند ، بی هیچ حسی در صورتم خیره میشود. بعد آرام پلک میزند و بعد از همه اینها مثل یک نسیم گرمِ تابستانی از کنارم میگذرد!

به سرعت به اتاق میروم.از کشوهای بلااستفاده ، از گوردخمه هایی که برای خاطرات درست کرده ام آلبوم را بیرون میکشم! عکس دوتاییمان انگار یک کپسول بزرگ برای نفس نکشیدن است!

چانه ام میلرزد، ناخوداگاه عکس را به س*ی*ن*ه ام میچسبانم! ناخوداگاه تر دوری را با یک ب*و*س*ه نزدیک میکنم!

عکسِ تولد سه سالگی ام! همه قسمتها را با دست پاره میکنم جز مادر! نمیدانم چرا نمیخواستم! هیچ چیزی در اطرافش را نمیخواستم! از آن بادکنکها ، کاغذهای رنگی.کاغذ بزرگی که با خط نستعلیق نوشته بود”نگار جان تولدت مبارک” از آن نگارِ کودک بدم میاید!

و با خودم میگویم مادر باید تنها باشد! یگانه و آنقدر بزرگ که ابعاد خالیِ تمام این عکس را پر کند!

آلبوم را میبندم و خاطرات را به دخمه ی گذشته میسپارم! اما فقط یک تکه از آن قدیم ندیم ها را به سرقت برده ام.فقط یک تکه را!

بغضم را قورت میدهم! به سالن میروم و برای تجدید حالِ صبح چند نفس عمیق رایحه عجیبِ شمعدانی ها را به ریه میکشم و انگارقعرِ ریه ام حسِ کشیده شدنِ پارچه اطلسی رو احساسم احیا میشود!

گل گاو زبان دم میکنم.مرغهای پخته ای را که برای الویه آماده کرده ام ریش ریش میکنم!

سیب زمینی ها را خورد.تخم مرغ ها را هم رنده! درست وقتی که میخواهد این فکرِ لعنتی به سمت ممنوعه ها پرواز کند تلفن پرنده خیال را میپراند!

زن با آن لهجه افتضاحش نام رادین را فریاد میزند! قلبم میکوبد! دکمه را فشار میدهم به جای رادینِ غمگینم صدای گرفته و لحن آرام رهام دلم را میلرزاند:

- این کارا یعنی چی؟

همچون چاهی فروریخته در خود ویران میشوم. نگاهم میترسد.میترسد درست مثلِ پرنده ای که از دستِ شکار پر نمیزند بلکه میدود!

چشمانم را میبندم! من یک ساعت شمعدانی بو نکردم، گل گاو زبان نخوردم، دستمال اطلسی دلم را تکان ندادم، موزیک آرامش بخشِ بودابار را دانلود نکردم، بنفشه ها را نوازش نکردم، که آخر با یک تماس زنگ بزنی و معنی کارم را بخواهی و بعد خیلی راحت گند بزنی به تمام فعالیت های جبرانی ام! من هزاران بار در خودم تبدیل شدم تا سراپا بمانم! به حرمتِ این ریه ی معطر و به حرمتِ نازِ بنفشه ها ، به حرمتِ احیای خاطرات مادر، به حرمتِ این نگار و دلِ از دست رفته نمیگذارم حالم را خراب کنی!

میتوانم محکم صحبت کنم .مگر نه؟ به دیوار تکیه میدهم تا اگر تمام انرژیم را در زبانم ریختم از پا نیفتم:

- امشب مهمونی دارم، دوتا گلدون بنفشه خریدم، عکسای مادرمو زیر و رو کردم! به یه بچه گدا به جای پول شیرینی خامه ای دادم، من امروز دوباره کارمند شدم! امروز سراپا شدم! گل گاو زبونم خوردم!

س*ی*ن*ه ام را چنگ میزنم و بلند تر میگویم:

romangram.com | @romangram_com