#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_142
و من هیچ وقت در عمرم به فالهای بین راهی، به حسِ های روحانیِ یک تکه کاغذ هزار تومانی اعتقادی نداشته ام.هنوز هم ندارم! در جعبه را باز میکنم به جای پولی که معلوم نیست میخواهد چه شود! به جای ترحم و یا حتی به جای پس زدنش کیکی را به سمتش میگیرم .نگاهم را به لبهای بی حالتش میدوزم تا ستاره چشمانش را نبینم!
بی هیچ حرفی میدود و در همان حال نان خامه ای را در دهانش میچپاند! لبخند میزنم و در جعبه را میبندم! دادنِ یک خوراکیِ ناقابل، یک شکلاتِ بی ارزش میتواند از رویشِ یک کینه ی بزرگ جلوگیری کرد!
اگر با عتاب و بداخلاقی برانیشان از جامعه و از مردم کینه میکنند! اگر از راه گدایی پولی بدست نیاورند انگیزه شان برای ادامه از دست خواهد رفت و قطعا دست از وقت گذرانی های کاذب برمیدارند!
نفس عمیقی میکشم موبایلم را در کیف میاندازم! وسایل ها را برمیدارم با فال نخریده و نیکیِ بی ادعا به راهم ادامه میدهم!
اگر خسته شدم، اگر کالجِ قرمز رنگ پشت پایم را زد قطعا با شیرینی خامه ای و چشمانِ پرستاره کودک ارتباط م*س*تقیم داشت! اینکه من از نفس بیفتم و او یک شیرینی قسمتش شود!
قلبم یک آن میزند برای خودم! بین راه میایستم! “حقِ این دل نبود.بود؟ اینطور تنهایی.اینطور پس زده شدن.اینطور نادیده گرفته شدن حقِ این نگار نبود”
گلدانها را دو طرف اپن سنگی میگذارم. قبل از آن تمیزشان کردم! گلدانش را تعویض کردم و کفش را هم سوراخ کردم!
شیرینی ها را در شیرینی خوری کریستال میچینم.بابا از کنارم رد میشود و بو میکشد!
- چه خبره؟ امروز تحویلمون گرفتی؟
میخندم.خیلی بی دلیل دستش را میگیرم:
- بابا؟ فقط همین امروز؟
میخندد و دستم را میکشد.این چند وقتِ رِ به رِ از آ*غ*و*شش بهره میبرم!
زیر گوشم خیلی جدی زمزمه میکند:
- این کار حقت بود بابا جون!
نگاهم میکند:
- همه این خوشیا حقتِ عزیزه دلِ بابا!
لبخند غم انگیزی میزنم.پیشانی ام را میب*و*سد.فاصله میگیرد نگاهی به دستانش میاندازد!
- داشتم لولای این درارو روغن کاری میکردم.حسابی قژقژ میکنن!
و دستش را زیر شیر آب میگیرد! به اپن تکیه میدهم و به کارهایش خیره میشوم.
دستش را با حوله خشک میکند:
- من یه سر میرم پیشِ جابر.زود برمیگردم.درضم.
romangram.com | @romangram_com