#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_202
دکمه پیراهنش را بازمیکند. سرش را که بالا میگیرد چشم در نگاهم میاندازد. سر تکان میدهد. سمتم میآید. لبخند میزنم و بلند میشوم:
- خبریه؟
دستم را روی شانه اش میگذارم:
- چه خبری؟ آقامون اومده!
ابرو بالا میاندازد:
- اون وقت برای آقاتون این شکلی کردی خودتو؟
تو ذوقم میخورد؛ اما خودم را نمیبازم:
- آره. مگه بده؟
خیره نگاهم میکند:
- نه. نه… چرا بد؟
به اتاق میرود… لباسش را عوض میکند و من هم با یک لیوان چای کنارش لم میدهم!
نگاهم نمیکند… کنترل را میگیرد و کانالها را جا به جا میکند. کلافه ام.از بی توجهی اش دیوانه میشوم!
- رهام.
- هوم؟
- نگام کن!
- کردم دیگه!
- خیلی لوسی.
بلند میشوم که با خنده دستم را میکشد… کنارش میافتم! میخواهم روی پایش بنشینم که نمیگذارد:
- مگه بچه ای؟ بچه ها روی پای بزرگترشون میشینن!
کنار گوشم زمزمه میکند:
romangram.com | @romangram_com