#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_178

برش میگردانم سمت خودم. پیشانیم را به پیشانیش میچسبام! بینی اش را میب*و*سم!

لبخند می‌زنم و آرام با حرکت لبهایم می‌گویم:

- دوست دارم!

چشمکی می‌زنم و او تنها لبخند ملایمی تحویلم می‌دهد! به سمت اتاقش می‌رود! هستی که صدایش میزند میدود در راهرو!

قهوه را در فنجان کوچک می‌ریزم!

- ایرانیا شیرین میخوردن یا تلخ؟

می‌خندد:

- هر چی صاحب خونه میخوره!

شیرینش می‌کنم کمی! کنارش می‌نشینم!

فنجان را در دست می‌گیرد! نگاهم می‌کند! الان، در این ساعت حضورش دلخواه من نیست! دلم یک تکه تنهایی می‌خواهد همین!

- یغما.

نگاهش می‌کنم! یغما چه؟ سر تکان می‌دهم! می‌خندد:

- فیروزه میگه خیلی مشکوک میزنه!

نیشخندی می‌زنم:

- هه. مشکوک؟ تا فیروزه شک رو تو چی ببینه!

جرعه‌ای از قهوه‌اش را می‌نوشد! آرنجش را روی زانوهایش می‌گذارد:

- ازت خوشش میاد!

زیر دلم را خالی می‌کند. شانه بالا می‌اندازم:

- خیلی عجیب نیست! درواقع اتفاق تازه ای نیست!

ابرو بالا می‌اندازد و تکیه می‌دهد:

romangram.com | @romangram_com