#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_177


- مگه حتما باید با فیروزه منو ببینی! گفتم بیام بهت یه سر بزنم!

- خوش اومدی!

بازهم از همان لبخندهای خدایی:

- راستش دوست دارم بیشتر باهم باشیم! ازت خوشم اومده نگار! حرف‌هایی که فیروزه می‌زد نشون می‌داد که از خیلی جهات به هم می‌خوریم!

سر تکان می‌دهم:

- ممنونم… منم خوشحال میشم! برات یه چایی بیارم!

به آشپزخانه می‌روم. چادرش را درمی‌آورد. از همان‌جا با صدای بلند می‌گوید:

- میدونستی اصلاً چایی برای ما ایرانیا نیست! قهوه مال ماست! چون ما قهوه خونه داشتیم نه چایی خونه!

من هم با صدای بلند می‌گویم:

- این یعنی الان به سنت قدیمی عمل کنم؟!

می‌خندد:

- دقیقا!

قهوه جوش را روشن می‌کنم! چه شد که یک دفعه هستی دلش هوای مرا کرد! آشنایی چندانی هم بینمان رخ نداده؛ اما این تمایل برای برقراری ارتباطش مرا متعجب می‌کند! به ظاهرش میخورد که محجوب و سربه زیر است!

غرور و متانت خاصی دارد! و چقدر از قدم های سنگینش خوشم می‌آید!

چرخی می‌زنم در آشپزخانه تا قهوه جوش بیاید! کنار دامنم کشیده می‌شود! رادین است!

می‌نشینم روبه رویش:

- جون دلم چی میخوای؟

- آب!

لبخند می‌زنم! دستش را میب*و*سم! بلندش می‌کنم و لیوان به دستش می‌دهم تا خودش از آبسرد کن یخچال آب بگیرد!


romangram.com | @romangram_com