#این_مرد_ویران_است_پارت_98
کجای کاری معصومه خانم،این را برادر گرامی ات پیشنهاد کرد بخرم! خدایا این یکی را چکار کنم؟واقعا گـ ـناه است؟!لبخند مسخره ای زدم و گفتم:
- این تا دم در هم بو نداره.سریع می پره.
سری به نشانه ی تائید تکان داد و من همراه سمیه خانم از خانه بیرون زدم.فکر کردم سمیه الان سوئیچ اسپورتیج را در دستش می چرخاند و می گوید:
- بپر بالا الیسیما.
اما بر خلاف تصورم،گفت:
- صبر کن یه زنگ بزنم به آژانس بانوان.
سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و اصلا حرص نخورم.
-بی سروصدا برای شاه پسرت عروس گرفتی سمیه؟
به سمت صاحب صدا برگشتیم.من؟عروس سمیه؟زن دماوند؟زن شاه پسرش؟جان؟. سمیه خندید و گفت:
- سلام ملیحه.
ملیحه یک زن ملیح نبود.بلکه یک زن در ابعاد دو در سه متر بود که صورتش شدیداً خشن بود. صدایش هم دورگه بود و به عبارتی یک فیشش مردانه و یک فیشش زنانه بود! ملیحه و سمیه مشغول صحبت کردن شدند.من هم سلامی خشک و خالی کردم.آژانس مدتی بود که آمده بود؛ اما سمیه و ملیحه مشغول مذاکرات بودند.یعنی ملیحه از ده سال پیش خبر گرفت تا دو ثانیه پیش! مثل اینکه خیلی وقت است یکدیگر را ندیده اند! کاش فاریا اینجا بود و می گفت:((هشتگ سست کنین! ))
انگار فاریا از دوردستها بر سمیه وحی کرد که بسست چون سمیه از ملیحه ی وراج خداحافظی کرد و سوار ماشین شدیم.
اولین امتحانی بود که فکر کردم بالای پانزده می شوم،ا ما همین که از جلسه بیرون زدم و بچه ها جواب ها را گفتند فهمیدم که نخیر،نافه ی من را با نمره ی زیر ده بریده اند. فکر کنم این ترم تجدید می شوم! توی حیاط نشسته بودم.تقریبا همه رفته بودند و من منتظر سمیه بودم. راستی چرا سام نیامد مدرسه دنبالم؟حتماً فکر نمی کرده است من در این شرایطی که فراری شده ام،مدرسه بروم.گوشی ام را از کیفم بیرون کشیدم و به کیاوش پیام دادم:
- کجایی حاجی؟
به میس کال ها نگاه کردم. باز هم بیست تا میس کال. هندزفری را به گوشی وصل کردم و تنها آهنگی که از لیتو داشتم را پلی کردم. چند وقت پیش، همینطوری بیکار بودم و به جان آهنگها افتادم. آهنگ سرده نگاه پخش میشد و من به این فکر میکردم که سردتر از چشم های خودم مگر وجود دارد؟ درست است، من همیشه خودخواه بوده ام و فقط به خودم فکر کرده ام و همیشه همه را از خودم کمتر دیده ام، درست است که همیشه با نگاهی بی تفاوت همه را نگاه کردم، با این حال، من یک انسان بودم. با تمام خودخواهی ها و مغروربازی های واهی، باز هم یک انسان بودم. اینکه فهمیدم دختر واقعی دو مجرم اعدامیهستم، باعث شد از اعتماد به نفس و غرور نوجوانی ام کم کند. ؛ اما سعی میکردم خودم را قانع کنم که من باز هم همان الیسیما هستم و باز هم باید به زمین زیر پایم با پوزخند نگاه کنم! نگاه من از نداشته هایم سرد شده است؛ از بی مهری ها، از نبود محبت ها، از نبود مادر و پدری که متعلق به آنها باشم!و صدایی گفت:((سام هم چشم هایش سرد است؛ از تلخی روزگار، از اجبارها، از بی مهری ها، از خــ ـیانـت ها، از نبود مادر و پدری که دوستش داشته باشند، از نبود یک مرهم بعد از حدود چهل سال عمر!))
و چقدر تفاهم بود میان من و سام. ؛ اما با این حال، من برای دردهایش مرهم نمیشوم و او هم برای دردهای من مرهم نمیشود. من و سام محکومیم به سوختن و ساختن تا ابد!
سه کام حبس، سکانس بعد
زندگی که میره تند و من نظاره گر
romangram.com | @romangram_com