#این_مرد_ویران_است_پارت_155

- نه تو مطمئنی!بی مزه ها می‌گم فقط یه دره!قصر جومونگ که نیست از زیرزمین میان بر باشه به اتاقم!

اسکل بودند دیگر. بی حواس به سخنرانی من کیاوش گفت:

- یادتونه؟جومونگ میان بر زد به اتاق مامانش؟ بعد تسو نتونست پیداش کنه چقدر حرص خورد؟

از اینکه برای حرص دادنم، به هر ریسمانی چنگ می‌زدند، حرصم گرفت. با حرص جیغ کشیدم:

- من چی می‌گم شما چی می‌گین؟

کیاوش در نقش ایکیوسان گفت:

- آها... یکیمون میره تو برای بقیه لباس میاره. خلاصه دیگه کسی هم نمی‌فهمه که با هم رفتیم بیرون!

من خواستم چیزی بگویم که دماوند گفت:

- من آخرین نفر از دریا زدم بیرون!پس من بردم و نمی‌رم تو.

کیاوش شانه بالا انداخت و گفت:

- من هم که دومی!پس راستِ کار خودته سیما!

سریع شاکی شدم:

- یعنی چی؟من می‌گم نمی‌خوام جلوی سامان ضایع بشم شما می‌گین من برم تو؟

دماوند با پوزخند گفت:

- تو باختی! از همه زودتر جا زدی ترسوی بزدل.

با حرص داخل رفتم و متوجه شدم که خانواده ی بهرامی‌و طاهری و خلاصه همه به جز فاریا و معصومه خواب بودند. لبخند شیطانی زدم و لباس هایم را سریع عوض کردم و همه ی ماجرا را برای فاریا و معصومه تعریف کردم. سه تایی رفتیم و در اتاق من، نشستیم و مشغول خوش گذرانی شدیم. آن دو خنگ و احمق را هم گذاشتم به حال خودشان؛ بگذار فکر کنند من هنوز دارم برایش لباس پیدا می‌کنم! از فکر اینکه حتماً یخ زده اند، لبخند شیطانی دیگری زدم. . . تا آن ها باشند به من نگویند ترسوی بزدل. . .

و قشنگ تا دو ساعت آن بیرون ماندند و وقتی من به معصومه گفتم که قضیه از چه قرار است و برادرش دارد بیرون یخ می‌زند، بی طاقت به حیاط رفت و به آن دو گفت که کسی در هال نیست... آن دو هم با حرص به من نگاه کردند و به اتاق مشترکشان رفتند... از ته دل خندیدم!

***

-الی... درسته؟

romangram.com | @romangram_com