#این_مرد_ویران_است_پارت_100
اگر الی و مجید دستگیر نمیشدند و سام من را نمیدزدید، الان زندگی ام در چه وضع بود؟! درست است که یک مجرم به حساب میآمدم؛ ؛ اما مطمئنا کمبود محبت از جانب پدر و مادرم را حس نمیکردم. کاش من یک پدر، حتی به سخت گیریِ حاجی، یک مادر به شکاکی مادر فولاد زره داشتم. فقط کاش داشتمشان. دیگر بقیه اش برایم مهم نبود! هر چقدر بگویم من قوی هستم و از خودم مراقبت میکنم، ؛ اما باز هم یک تنهای یتیم محسوب میشوم. من اگر بخواهم هم نمیتوانم سام را پدرم محسوب کنم!
پائیز برام جالبه این فصل
من یه عاشق بی کس بگو لایق چی هس؟
برام حرف میدوزن میزارم لای قیچی پس!
اینجا همه گوشه گیرن باید دایره شی رسماً
چیه زندگی کارش به کارم؟
خدا منت که نه ولی خواهش که دارم!
کاش باشه جاده و راهش به کامم
نیاز به یه نفر بکنه خب با عشق نگام!
از تاکسی پیاده شدیم. با آن مانتوی بلند، کنار سمیه ی چادری قدم میزدم تا به کوچه برسیم. یعنی تا کی میتوانم در خانه ی کیاوش اینها بمانم؟چرا سمیه و طیبه در این باره حرف نمیزنند؟! فعلا یک روز هم نیست که آمده ام خانه یشان. نخیر، بیست و چهار ساعت و چهل دقیقه است که آمده ام و نرجس شده ام!
من ساختم از صفر و باختم از خودم.
ندیدم کسی رو من راست تر از تو نه!
اینها فقط میخوان وقت خب باز تلف کنن
خیلی زمین خوردم من تا کار بلد شدم.
از کوچه ی باریک گذشتیم و سمیه گفت:
- من میرم بالا خونه ی خودم. تو هم میای؟
چه بگویم؟! نه من تحمل پسرت را ندارم. پائین باشم بهتر است.
نه خط نکشم دورم نگو بچه کجایی؟
romangram.com | @romangram_com