#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_205


با خجالت گفتم: - چشم

سرم پایین بود که دیدم برای خرید بلیط رفت از ذوق یادم رفت همه در حال نگاه کردن ما هستند باز پریدم و بغلش کردم سرخ شد و گفت:

- یلدا تو خونه نیستیما

- آقا دوست دارم رییس جونمو بغل کنم به کسی چه مربوطه؟!

وقتی که سوار شدیم تازه فهمیدم چه غلطی کردم از ترس سرم را در سینه معین فشردم و چشمانم را بستم فشارم افتاده بود و معین کلی دعوایم کرد پیاده که شدیم روی صندلی نشستم معین



برای خرید آب میوه رفت درحال خودم بودم که حس کردم کسی کنارم نشسته است

- خانوم خوشگله تنهاست چرا؟

جوانک بد ریخت چنان با چشمانش نگاهم می کرد که حس می کردم در حال قورت دادنم است

- برو رد کارت بچه

- چه بد اخلاق خانوم به این نازی نمیاد بهت بد اخلاق باشی ها

صدای معین نفسم را در سینه حبس کرد

- به من چی میاد خوش اخلاق باشم؟

جوانک با دیدن هیبت معین میخکوب شد معین یقه اش را از پشت گرفت و مثل پر کاه از جایش بلندش کرد و چند قدم آن طرف تر طوری رهایش کرد که نزدیک بود زمین بیوفتد

- هرجا که جای خالی بود دلیل نمیشه جای تو باشه برو خدارو شکر کن که حالم خوبه و نمیخوام حال خوب امشبم خراب بشه

جوانک معذرت خواهی کرد و با سرعت برق و باد رفت

- خوبی دختر؟

- اگه واسم بستنی می خریدی بهترم می شدم

romangram.com | @romangram_com