#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_194
با دو دست به سينه اش كوبيدم و با حرص گفتم: _ تو هم دقيقا همين بوى گندو ميدى ولى تو از خوشى دود كردى و كام گرفتى من از بدبختى و حقارت
فقط نگاهم كرد هيچ نگفت مچ دستم را با دست راستش گرفت و به سمت آسانسور كشاند چند دقيقه بعد در لابى سرسبز پشت بام بوديم
روى يك صندلى نشست و سرش را ميان دستانش گرفت
_ چرا آورديم اينجا؟
_ پرى ماى بدبخت خوابه نميخواستم به خاطر توى الاغ باز نگران شه
انگار قصد له كردن سر خودش را داشت كه چنان فشارش ميداد پاهايش را عصبى ميلرزاند و به كفش هايش خيره شده بود
_ حالت خوبه؟
_ هييييس خفه شو هيچى نگو
فهميدم حالش به طرز عجيبى متعادل نيست ساكت ماندم تا دوباره خودش شروع كند:
_ كجا بودى؟
_ امامزاده
_ هه امامزاده !!! اونجا سيگار كشيدى؟
_ نه تو ايستگاه اتوب*و*س
ناگهان از جا بلند شد و خروشيد: مگه تو بى صحابى احمق؟؟؟! تو صاحب دارى
romangram.com | @romangram_com