#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_193
در حرفهايش يك صداقت عجز آور موج ميزد مطمئن بودم درد من را درد كشيده است
از جايم بلند شدم و هرچه پول داشتم روى صندلى گزاشتم:
_ اينم اجاره اين هتل ٥ ستاره ات دمت گرم
_ اى بابا همين سيگارت بس بود
_ اينا هم دود ميشه و سيگار خداحافظ
رفتم كمى سبك تر شده بودم ولى هنوز دلم طوفانى بود
به خانه كه رسيدم به محض اينكه خواستم درب مشرف به كوچه را براى ورود به برج باز كنم معين را ديدم كه جلوى اتاقك نگهبانى هراسان تلفن به دست ايستاده بود ( چه قدر در اين لباس ها خواستنى تر بود) هنوز مرا نديده بود دلم ميخواست " همه تن چشم شوم خيره به او"
ولى چند ثانيه بيشتر طول نكشيد ؛ معين كه حال مرا ديده بود به سمتم دويد رنگ صورتش پريده بود
_ كجا بودى اين ساعت هااان؟
_ چرا
برگشتى مگه نبايد تو مهمونى باشى؟
نيشخند عصبى زد و گفت: چيه از خدات بود امشب به خيال راحت كه نيستم راحت كثافت كارى كنى!؟
نزديكم شد و گوشه شال روى سرم را در دستش مچاله كرد و كمى مرا به سمت خودش كشاند كم كم صورت رنگ پريده اش سرخ ميشد دندان هايش را روى هم ميساييد
_ كدوم گورى بودى كه بو گند ميدى؟
romangram.com | @romangram_com