#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_171
از آن شب به بعد همه چيز بين ما عادى پيش رفته بود و ديگر عاشقانه خاصى نديده بودم و اين را به حساب اخلاق خاص معين گزاشته بودم
با اين كه كليد داشت اكثرا قبل ورود به خانه در ميزد وقتى در زد به اتاقم پريدم و عمه در را برايش باز كرد و بعد سلام و ماچ ماچ بازى هميشگى اشان عمه با دلخورى گفت
_ پسرم خيلى دير كردى
_شرمنده امروز خيلى گرفتار بودم
_ دشمنت گرفتار باشه برو دست و روتو يه آب بزن تا شامو بكشم
_ چشم ، دخترمون كجاست؟
( انگار بابا بزرگمه و من دوسالمه اه اه اه)
_ وا تا الان كه همينجا بود
قبل از اينكه عمه صدايم كند از اتاق بيرون آمدم و سلام دادم
جواب سلامم را داد و بر اندازم كرد :
_ همه چى خوب شده بود اگه سولار نميرفتى فقط
( واى چه تيز!!! از كجا فهميد؟ باز هم ايراد گرفت)
عمه هم تاييدش كرد:
_ آره منم ميگم چيه خودتو جزغاله ميكنى بدم مياد
romangram.com | @romangram_com