#آی_سی_یو_پارت_141
مرور خاطرات سخت بود، شاید گذشته شیرین باشه؛ اما خاطرات نه. گاهی چه خاطرات تلخ چه خاطرات شیرین،
همه تلخ میشن، مخصوصا خاطراتی که الان دیگه رویاست.
حالم بد بود، اشکهام دوباره شروع کردن به باریدن، نمیدونم حکمت این کار چیه؛ اما هر چیه مطمئنم این
عذاب تا همیشه همراه منه.
توی حال خودم بودم، نمیدونم چی شد فرمون توی دستم چرخید و ماشین با سرعت به سمت جاده خاکی رفت.
سعی کردم کنترلش کنم؛ اما ترس و لرزش دستهام بالاخره کار دستم داد و ماشین چپ کرد. سرم محکم به|
شیشه خرد و شیشه توی سر و صورتم خرد شد؛ ولی دیگه نفهمیدم چی شد، سیاهی مطلق، سیاهی که چقدر
سفید بود.
دیگه نمیخوام این زندگی رو، کاش این سیاهی همینجا به اتمام برسه، نمیخوام چشم باز کنم و دوباره یادم
بیاد.
نه گذشته از یادم میره و نه حال من خوب میشه، خیلی خسته شدم.
* * *
با شنیدن صدای شخصی پلکهام لرزیدن و آروم آروم چشمهام رو باز کردم.
- بهوش اومدی؟صبر کن برم خبر بدم.
از اتاق رفت بیرون.
گیج بودم، سرم هم خیلی درد میکرد. نمیدونستم کجام، هیچی یادم نبود. فقط مبهم به اطرافم نگاه میکردم تا
موقعیت رو درک کنم،همون لحظه در اتاق باز شد و دکتر وارد اتاق شد.
بعد از انجام معاینه از اتاق رفت بیرون و شخص دیگهای وارد اتاق شد.
بهش دقیق شدم. درسته، نیما بود.
با نگرانی اومد سمتم و گفت:
romangram.com | @romangram_com