#آی_سی_یو_پارت_139

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- همیشه وقت واسه زنگ زدن هست، یه امروز رو حوصله ندارم.

امشب هم گذشت، در کل شب خوبی بود.

با شخصیتش بیشتر آشنا شدم، چندشآور و غیر قابل تحمل نبود.

موقع خداحافظی شد، رو بهم گفت:

- شخصیتت جذابه. میدونی، فرق داری با اطرافیان. اوایل تخس بودی؛ ولی الان آرومی. میدونی نگار، من هم

اولش میخواستم سرت رو بکنم؛ ولی یه لحظه بهت حق دادم، واسه همین الان سالم جلوم وایسادی!

تعجب کردم، این اسم من رو از کجا میدونست. با چشمهای از حدقه بیرون زده بهش خیره شدم، منظورم رو

فهمید چون گفت:

- تو هنوز من رو نشناختی. ده دقیقه کافی بود واسه این که بفهمم امشب میخوام کی رو واسه شام دعوت کنم.

از آشنایی با شما خوشبخت شدم خانم نگار معتمد.

دستش رو به سمتم دراز کرد.

مشخص بود زیر دست زیاد داره.|

دستم رو توی دستش گذاشتم و با لبخند گفتم:

- ممنون بابت امشب. شب خوش.

- مراقب خودت باش. خداحافظ.

سوار ماشین شدم و حرکت کردم.

توی جاده بودیم، ماشین اون هم پشت سرم بود. دستم رو به سمت ضبط بردم و روشنش کردم و ناخواسته با

شنیدن این آهنگ، فکر من به سمت ساسان کشیده شد، به سمت گذشته.

صداش رو زیاد کردم.


romangram.com | @romangram_com