#هویت_چشم_هایت_پارت_43

-بسه تو ام انقدر مسخره بازی در نیار اعصاب مصاب ندارم ها میزنم ناکارت میکنم ...
-من نمیدونم تو کی اعصاب داری ؟
-تقصیر خودت بود در رفتی اومدی بیرون این مهدوی هم قشنگ رفت رو اعصابم کلا ً‌داغون شدم ...
یه تاکسی داشت میومد دستمو براش نگه داشتم و اونم جلوی پامون نگه داشت سوارش شدیمو آدرس خونمون رو بهش دادم ...
-میای خونه ی ما ؟
نازگل - نه بابا خوبه الان گفتم هزار تا کار دارم ها ... حواست کجاست ؟
-خیل خب باشه ...
چند دقیقه بعد تاکسی نگه داشت و منم پیاده شدمو کرایه رو حساب کردم و از نازگل هم خداحافظی کردم ...
با کلید در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم مامان رو صدا زدم :
-مامان ؟؟ مامان ؟؟؟؟ مامـی ؟؟؟
مثه این که کسی خونه نبود ... وارد اُتاقم شدم و برقا رو روشن کردمو چادرم رو در اُوردم لباسام رو عوض کردمو نشستم پشت میز کامپیوتر... حوصله ام خیلی سر رفته بود و یه عالمه وقت بود که نرفته بودم سرکامپیوتر ... کامپیوتر رو روشن کردم یه آهنگ گذاشتم ...
همه می گن که تو رفتی ،
همه می گن که تو نیستی
همه می گن که دوباره ،
دل تنگمو شکستی
دروغه
چه جوری دلت میمومد
منو اینجوری ببینی؟
با ستاره ها چه نزدیک
منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تورفتی،
ولی گفتم که دروغه
همه میگن که عجیب اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه،
تا ابد اینجا می مونم

romangram.com | @romangram_com