#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_240
- من نیز عاشقتم!
بلند شدم و راه رفتن رو پیش گرفتم.
”راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی...
وقتی میداند درخت،
عشق برگ تازه ای در سر دارد.“
آروم به جلو قدم برداشتم. داد زد:
- بمان! جبران خواهم کرد، مرا ببخش.
ایستادم. بدون اینکه برگردم، گفتم:
- عاشق زنی دیگر بودی و همسرت بود. با وجودش، عاشق زنی دیگر شدی. به تو اعتمادی نیست!
آریانا:«بمان!»
برگشتم طرفش و با هق هق گفتم:
- پدر شدنت مبارک عشقم!
قطره اشکی از چشمش اومد پایین. پوزخندی زدم و برگشتم و به راهم ادامه دادم.
romangram.com | @romangram_com