#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_198

- آری، چاره‌ای دیگر نداریم!

دستش رو گرفتم توی دستم و گفتم:

- چشمانت را ببند و ذهنت را، خالی از هر خیالی کن.

با تعجب گفت:

- باشد.

با لبخند چشمام رو بستم و دشت هالوا رو تجسم کردم و بعد، جادویی که تازه یاد گرفتم رو، گفتم.

بعد از چند دقیقه، با حس نسیم دل‌نشینی، که هر وقت می‌اومدم این‌جا من رو نوازش می‌کرد، چشمام رو باز کردم.

باخوشحالی دست آریانا رو ول کردم و داد زدم:

- جونم، اومدیم مینو. مینو، کجا هستی؟ بیا عزیزم.

آریانا سریع شونه‌ام رو گرفت و من رو برگردوند طرف خودش و گفت:

- هیس! آرام باش. ممکن است سربازان نزدیک باشند.

سرم رو تکون دادم و یواش گفتم:

- باشد.

romangram.com | @romangram_com