#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_192

- هرکس اینک، این عهدنامه را قبول نکند، قبل از پس‌گیری سرزمینم، سرزمین آنان را نابود می‌کنم! و با توجه به قدرت‌هایی که دارم، بدون لشکر نیز می‌توانم این کار را انجام دهم.

چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت. لبخندی روی لبام بود. صدای امپراطور ریتیا، که پسرعموی امپراطور سیتیا بود، من رو به خودش جلب کرد.

امپراطور ریتیا:«ملکه، شاید شما قدرتی ندارید و ما را تهدید می‌کنید!»

هه، فکرش رو کرده بودم! درحالی که توی چشمای عسلی‌اش خیره بودم، با قدرت ذهنم، چاقوهای میوه‌خوری که مقابل همه شون بود رو، بالا آوردم و مستقیم به طرفشون پرتاب کردم. همه‌شون شوکه جا خالی دادن و چاقو محکم به صندلی‌ها، برخورد کرد.

- اینک باز قدرت‌های مرا باور دارید؟ یا باید قدرتی دیگر را نشانتان دهم؟

همه تند گفتند:

- خیر ملکه.

سرم رو تکون دادم.

آریانا آروم گفت:

- عالی بود عزیزم!

- حال عهدنامه را امضا می‌کنید؟

همه‌شون گفتن:

- آری بانوی من!

romangram.com | @romangram_com