#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_187


لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:

- سپاس، لطفا بنشینید.

آروم رفت و روی صندلی نشست.

چهار تا ملکه سمت راست و پنج تا پادشاه هم سمت چپ، نشسته بودن و آریانا هم کنارم.

به ملکه‌ی گلادیاتورها نگاه کردم. قیافه‌اش، یه جورایی بود. آدم می‌ترسید، ولی قدرت خیلی باحالی داشت. که البته منم اون قدرت رو دارم.

امپراطور سرزمین پکا، که کاملا آهنی بود و شاخ‌های آهنی سفیدی داشت، گفت:

- ملکه‌ی من، ما از قبل متن عهدنامه را نوشته‌ایم. اگر رضایت می‌دهید، فقط آن را مهر کنید.

با چشمای گردی به آریانا نگاه کردم. اونم تعجب کرده بود. یعنی بدون خوندن متن، عهدنامه رو مهر بزنم؟

آریانا خواست چیزی بگه، که من پیش دستی کردم و‌ گفتم:

- می‌خواهم بدانم آن متن چیست. هرچه سریع‌تر، آن را بلند بخوانید.

همه‌شون شوکه شدن. این رو از نگاهشون، که داشتن با ترس به هم نگاه می‌کردن، فهمیدم. فقط ملکه‌ی زرین، باسکوت به من خیره شده بود.

پس کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.


romangram.com | @romangram_com