#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_185


همه‌شون روی صندلی‌هایی که فکر می‌کردم، مخصوص مهمان بود نشستن، جز آریانا؛ که اومد روی تخت کنارم، که کمی پایین تر بود، نشست.

آریانا:«امپراطور و ملکه‌های سرزمینان دیگر، کی به این‌جا می‌رسند؟»

امپراطور:«امروز پیک فرستادند و گفتند تا فردا می‌رسند.»

آریانا:«وقت تنگ است. هر چه سریع‌تر باید کارها را انجام دهیم و سرزمین هوان را پس گیریم. نباید بیش از این، اجازه دهیم تخت سلطنتی برای ملکه هوزان باشد!»

امپراطور:«آری، من نیز بی‌صبرانه، برای انتقام از ملکه هوزان، منتظر هستم. لیکن، سوالی ذهن مرا درگیر کرده است ملکه‌ی بزرگ.»

با ابروهای بالا رفته، که نشون از تعجبم بود، گفتم:

- چه سوالی؟

امپراطور:«بی ادبی مرا نادیده گیرید، زیرا شما ملکه هستید و تصمیم با شماست. لیکن می‌خواهم بدانم، پس از به دست آوردن سرزمینتان، برای ملکه هوزان و ملکه‌ی دروغین، چه حکمی دارید؟»

اخمام رفت توی هم. من حکم رو توی قلبم صادر کرده بودم و بی‌صبرانه منتظر روز انتقام بود.

امپراطور سیتیا، فکر کرد من عصبی شدم؛ چون سریع گفت:

- پوزش می‌طلبم ملکه!

دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com