#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_179


-گفتم یا نگفتم!

باصدای لرزونی گفتم:

-آریانا؟

چشماش رو بست و محکم روی هم فشار داد. خیلی عصبانی بود. لعنتی! نمی‌دونم چه‌طور فهمیده من این‌جام!

آریانا:«باشد، باشد. اکنون به کلبه بازمی‌گردیم. اگر شاهزاده آرسین، ما را این‌جا ببیند، خیلی بد می‌شود.»

جفتمون، چشمامون رو بستیم و با جادو، برگشتیم کلبه.

من روی تخت نشسته بودم و به زمین خیره شده بودم. اون جلوم قدم می‌زد و با حرص، توی موهاش چنگ می‌زد.

باصدای آرومی گفتم:

-آریانا، می‌شود بنشینی؟

برگشت طرفم و داد زد:

- مگر نگفتم حق نداری جایی بروی؟ گمان می‌کنم یادت رفته است که هفته قبل، با هم در این مورد سخن گفته‌ایم!

- آریانا، گفتم حوصله‌ام سر رفته است. با خود گفتم، غروب آفتاب را ببینم و بازگردم.


romangram.com | @romangram_com