#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_178
روی تخته سنگ همیشگی، نشستم و به دریا، خیره شدم.
قطره اشکی، از کنار چشمم اومد پایین. اگه الان توی کشورم بودم، این همه دردسر نداشتم.
میرفتم دانشگاه و میاومدم خونه.
دیگه دل نگرانی این رو نداشتم، که قراره آیندهام چی بشه. کشته میشم، یا زنده میمونم؟
آه عمیقی کشیدم.
با صدایی که شنیدم، از جا پریدم و برگشتم طرف صدا.
آریانا:«نمیاندیشیدم اینجا ببینمت!»
بابُهت نگاهش کردم. لعنتی! چهطور فهمیده بود من اینجام؟!
با استرس گفتم:
-پوزش، حوصلهام سر رفته بود، به اینجا آمدم.
با اخم، بازوم رو گرفت و داد زد:
-لعنتی! مگر قول ندادی بی آنکه من بگویم جایی نروی؟
با ترس نگاهش کردم، که دوباره داد زد:
romangram.com | @romangram_com