#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_174
داد زدم:
- هستی. مقام تو کمتر است و حق دستور به مرا نداری!
لباش رو محکم روی هم فشار داد و به حالت مسخرهای گفت:
- پوزش ملکهی اعظم! مرا عفو کنید، که به شما دستور دادم! مزاحمتان نمیشوم؛ به بیرون میروم زیرا ممکن است به ملکهی ما بی احترامی شود.
و احترامی گذاشت و از اتاق زد بیرون.
بابُهت به جای خالی آریانا خیره شده بودم. لعنتی گند زدم، گند! نمیدونم چرا اون حرفا رو زدم. بهخدا دست خودم نبود. از دهنم در رفت!
اشکام شروع به باریدن کردن. روی تخت نشستم و به روبه روم خیره شدم. چهطور تونستم اون حرفا رو بزنم!
شب شده بود، ولی هنوز آریانا نیومده بود داخل.
خیلی پشیمون شده بودم. گاهی اوقات، آدما یه حرفایی میزنن، که نباید بزنن.
وقتی هم میزنن، خیلی پشیمون میشن. الان منم همین حس رو دارم.
غذا، چیزی از گلوم پایین نرفت. بلند شدم و از پنجرهی کلبه، به بیرون خیره شدم. آریانا، کنار یه آتش نشسته بود و به زمین خیره بود. اونم خیلی ناراحت بود. اوف، نتونستم طاقت بیارم که ناراحته. عصبی بلند شدم رفتم بیرون کلبه.
اوف چه سرده! سربازای بیچاره.
کنار آریانا نشستم. نیم نگاهی بهم کردو بعد، دوباره به آتیش خیره شد.
romangram.com | @romangram_com