#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_171


-درود بانوی من. زمان زیادی از آخرین دیدارمان می‌گذرد!

لبخندی زدم و دستم رو به طرفش دراز کردم. بال زد و روی دستم نشست.

- درود. آری، مشکلات زیادی دارم. باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردم. امروز نیز، توانستم بیایم. لیکن به‌ زودی، هر روز خواهم آمد.

با صدای شادی گفت:

-عالیست بانوی من! امید به ایزد پاک، که مشکلتان حل شود.

-سپاس مینو.

داشتم با مینو حرف می‌زدم، که سایه‌ای، رو سرم افتاد.

وای نه! نکنه آرسین باشه! اون فکر می‌کنه من مردم.

استرس شدید گرفته بودم. مینو سریع بال زد و دورشد.

آروم بلند شدم و ایستادم. جرأت برگشتن رو نداشتم.

به سختی خودم رو قانع کردم و به طرف کسی که پشت سرم بود برگشتم؛ با دیدن فرد روبه روم، نفس حبس شده‌ی توی سینه‌ام، آزاد شد.

هاکام:«بانو، چگونه به این‌جا آمده‌اید! جانتان درخطر است. امکان داشت شاهزاده به این‌جا بیاید.»


romangram.com | @romangram_com