#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_165


- خیلی خشنودم، که با یکدیگر هستیم و من، دیگر تنها نیستم.

ب*و*س*ه ای روی موهام زد و گفت:

- من نیز، همانند تو هستم. قلبم از شوق تو، دارد محکم به سینه‌ام می‌کوبد.

لبخندی زدم. همین امروز بود، فکرمی‌کردم که، نمی‌تونم عاشق بشم. خیلی خوشحالم که آریانا، این فرصت رو بهم داده، تا بتونم عاشق باشم.

آریانا:«خب عزیز جانم. هر چه سریع‌تر قدرت‌هایت را بیاموز و سرزمینت را پس بگیر. تا بتوانیم بایکدیگر، ازدواج کنیم.»

- باشد، قدرت‌هایم را می‌آموزم.

باصدای متعجبی گفت:

- آهان.

وا! چرا تعجب می‌کنه!

***

روی سنگ کنار حوض نشستم و گفتم:

- خب نمی‌شود! چگونه خاک را، بی آن‌که دست بزنم، جابه جا کنم؟ نمی‌شود!


romangram.com | @romangram_com