#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_164
- با تو هستم آریانا! مزاح بود دیگر؟
دستاش رو دورکمرم حلقه کرد. باتعجب نگاهش کردم.
دستام رو گرفت توی دستش. خواستم بازشون کنم، ولی نشد. خیلی سفت من رو گرفته بود.
زیر لب، چیزی زمزمه کرد که نشنیدم. جز یک کلمه ”ببخش“.
منظورش رو نفهمیدم، ولی با کاری که کرد، چشمام گرد شد. جانم، چیشد؟!
از بُهت اومدم بیرون. اون من رو بوسید. دستم رو گذاشتم روی سینهاش، که از خودم دورش کنم، نشد. لعنتی!
تقریبا داشتم نفس کم می آوردم، که ازم جدا شد و پیشونیش رو، به پیشونیم چسبوند.
- هورزاد، دوستت دارم. از اولین دیدارمان، دوستت داشتم، و خواهم داشت.
یک قطره از چشم سمت راستش اومد پایین. منم تحت تأثیر قرار گرفتم. شاید بتونم به آریانا و خودم، یه فرصت بدم.
هم به آریانا، که عشقش رو ثابت کنه و هم به خودم که عاشقش بشم. اشکام شروع به باریدن کردن و این بار، من بودم که پیش قدم شدم.
روی صندلی نشسته بود، منم روی پاهاش نشسته بودم، و اون، آروم موهام رو نوازش کرد.
- آریانا؟
آریانا:«جانم؟»
romangram.com | @romangram_com