#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_158

با صداش، از فکر اومدم بیرون.

آریانا:«درود، چرا شگفت زده شده‌اید، مگر انتظار دیدنمان را نداشتید؟»

خندیدم وگفتم:

-درود! لیکن شما گفته بودید، چند روز یک‌بار به دیدنمان می‌آیید.

خندید روبه روم ایستاد.

دستش رو‌ بالا آورد گونه ‌ام رو نوازش کرد.

چشمام رو بستم وگفتم:

-آریانا.

آریانا:«جانم.»

چشمام رو باز کردم. یکم فاصله گرفتم و گفتم:

- نمی‌دانی امروز فهمیدم چه‌ قدرت‌هایی دارم!

با اخم ریزی، که نشون از ناراحتیش بود، گفت:

- بگو بدانم، ملکه‌ی آینده، چه قدرتی را آموخته؟

romangram.com | @romangram_com